تبليغاتX
ناله هاي شبانه
اين شعر زيبا از آقاي سيد احمد حسيني است دلم نيآمد شما دوستان او را نخوانيد پس با چشم دلتان بنگيرد تا بفهميد شاعر عاشق با من چه كرد ...!؟
باز احساسم تلاطم كرده است
خويش را در واژه ها گم كرده است
باز امشب آتشينم مثنوي
مرهم دل شو ببينم مثنوي
مثنوي امشب كه پر دردم بيا
من بدنبال تو مي گردم بيا
آتشي در روح من گل داده است
عشق در من اتفاق افتاده است
عشق مولا گر چه لايق نيستم
خوب مي دانم شقايق نيستم
باز هم بيتابيم را چاره كن
هر چه غير از عشق گفتم پاره كن
واژ ه هايم با علي گل مي كند
شعر من با يا علي گل مي كند
حرف هايم بوي خيبر مي دهد
بوي ياس نافه گستر مي دهد
ياسي از جنس صداقت جنس نور
امتداد وحي تا فصل ظهور
اي قلم بار دگر لب باز كن
صحبت از عشق علي آغاز كن
از علي گو ؛ از علي ؛ از ذوالفقار
از شجاعت هاي بي حد و شمار
او كه دائم با خداي عشق بود
در تلاطم نا خداي عشق بود
او كه پيغمبر همان بدر منير
برد بالا دست او را در غدير
او كه نسبت داشت با آينه ها
با غم و اشك يتيمان آشنا
همدم و سنگ صبورش چاه بود
پيش خورشيد رسالت ماه بود
فاتح خيبر يل بي واهمه
پاسدار گوهري چون فاطمه (س)
يا علي ؛ من ماندم و رويي سياه
سينه اي تاريك و لبريز از گناه
يا علي تنها پناه من تويي
در شب تاريك ماه من تويي
تا به كي در بند خود باشم اسير
يا علي دست دعايم را بگير
الهي آمين
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 4:49  توسط فرهاد  | 
تا در هستي به دنيا باز شد
عشق با نام علي آغاز شد
عشق آمد مثل باران ؛ مثل نور
نبض زد در هستي ام شعر و شعور
يا علي با تو جهان گل مي كند
زندگي غم را تحمل مي كند
يا علي از عشق تو مستيم ؛ مست
عاشقاني غرق درياي الست
يا علي اي نام تو آرامشم
همچو خاكستر به زير آتشم
تا جهان و هستي اش بر پا بود
عين و لام و يا ؛ مراد ما بود
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 2:38  توسط فرهاد  | 
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ ..
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 1:8  توسط فرهاد  | 
اي آينه هر چه غزل هر چه قصيده
دلباز ترين پنجره رو به سپيده
اي در نفست قونيه در قونيه اشراق
از دست خدا باده ي الهام چشيده
اي گندم بي معصيت ؛ اي عصمت معصوم
دستان تو باغي است پر از سيب رسيده
هم جان تو از مستي و اخلاص ؛ لبالب
هم شعر تو آميزه اي از عشق و عقيده
فيروزه ي بازار سخن ؛ يوسف ناياب
يك شهر خريدار شماييم نديده
عطار زمان ! تيغ زبان تيز كن امشب
خواب مغولان ديدم و سرهاي بريده ...!؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:14  توسط فرهاد  | 
چو دريا بي قرارم ؛ از فراق يار ديرينم
منم فرهاد ؛ گو آيد ببر آن يار شيرينم
فقط چيزي كزان شيرين دهن ؛ دارم همين باشد
كه با ياد رخ شيرين خود ؛ فرهاد ديرينم
تقديم به تو ؛كه تنها عشق به تو
عشق به همه خوبيهاست
فرهاد
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 4:30  توسط فرهاد  | 
در گلو بغضي تراكم كرده است
شاه راه گريه را گم كرده است
با كه گويد دردهاي تازه را
مرهمي كو درد بي اندازه را
زخم كهنه باز سر وا مي كند
رفتن او را تماشا مي كند
باز كوفه باز يك مجنون عشق
ريخته بر تيغ ملجم خون عشق
پس كجا شد دستهاي اعتماد
گشته خونين شانه هاي اعتماد
باز قرآن مي رود بر دار عشق
حق به زندان مي رود سردار عشق
باز هم دشنه دوباره دست كين
حرف ناگفته دوباره نقطه چين ......
تقديم به مولاي عشق
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 2:24  توسط فرهاد  | 
در عصر مستي صحبت از گل يادمان رفت
رسم دعا كردن ؛ توسل يادمان رفت
ما مست بوديم و تغافل در كمين بود
شك تيشه بر ما زد تعقل يادمان رفت
آئين مردي كز شمار درد هايش
صد كوفه مي شد در تزلزل يادمان رفت
محراب در محراب را آينه بستند
در خون زدن سوي خدا پل ؛ يادمان رفت
در ذهنمان تنها غباري مانده بر جا
محراب
خون
افسانه
دلدل
يادمان رفت

يا علي مدد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 3:30  توسط فرهاد  | 
از باده ات اي مرگ ؛ مرا گرم بنوشان
مردم ز عطش در گذر آب فروشان !
با اين همه گلخن چه كند يك دل خونين ؟
من ديگ دلم آتش سرخ است ؛ بجوشان !
امروز كه سنگ اند همه آينه چشمان
وز جنس سفالند همه كوزه بدوشان
عوعوي سگان ؛ شحنه شهر است ؛ ببينيد !
شيران همه شيرند به سرمايه ي موشان !!
اي اسم تو سر سلسه صبح قيامت
وي جان جنونمند جهان ؛ جان خروشان !
منصور تويي ؛ خرقه پشمينه ؛ نفاق است
برگرد به حلاجي اين پنبه به گوشان
شمشير علي (ع) باش در اين خيبر بي خويش
داوود نبي باش بر اين خيل خموشان

يا حق
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 2:27  توسط فرهاد  | 
نازد به خودش خدا كه حيدر دارد
درياي فضائلي مطهر دارد
همتاي علي نخواهد آمد ؛ والله
صد بار اگر كعبه ترك بردارد
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 19:42  توسط فرهاد  | 
تو محمد رضا آقاسي ؛ بچه چهار راه مختاري !
كشته صبح سوم خرداد ؛ شاعري عزت است يا خواري !؟
تو محمد رضاي آقاسي ؛ بيمه هستي ؟
نه ؛ تلخ مي خندد ..!
كار و بار تو چيست ؟
شعر ؛ آقا !
شعر !؟ يعني هنوز بيكاري !؟
تو محمد رضاي آقاسي ؛ سكه ها را چه مي كني !؟
سكه ..!!!
دور و بر را ببين ؛ عزيز دلم !
تو كه از اين همه خبر داري !
جمعه شب ؛ دير وقت ؛ مهر آباد ؛ خسته مي آمديم از سفري ..
خسته از شعر ! بر لبت سيگار !
خستگي ؛ سرفه ؛ درد ؛ بيماري
با شمايم كه زور و زر داريد ؛ هيچ از درد ما خبر داريد !؟
درد ما را نمي توان گفتن با سياستمدار بازاري !!!
با غمي ؛ ماتمي ؛ تبي ؛ دردي مثل حافظ غريب ساخته ايم
بعد از اين با كلاه فقر بر سر ؛ كار ما رندي است و عياري
دارد از دست مي رود شاعر ؛ روزها سياست آلودست
اين همه طلحه ؛ اين همه تلخك ؛ اين همه حرف هاي تكراري
تو محمد رضاي آقاسي ؛ شيعه يعني دو دست خالي تو !!
شعر وقتي شكستن من و ماست !
شاعري عزت است يا خواري ؟
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 0:38  توسط فرهاد  | 
در دل بي خبران جز غم عالم غم نيست
در غم عشق تو ما را خبر از عالم نيست
خاك آدم كه سرشتند غرض عشق تو بود
هر كه خاك ره عشق تو نشد آدم نيست
+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/19ساعت 1:24  توسط فرهاد  | 
چه خواهد كرد آخر بي تو سيل اشك من با من
چه خواهد گفت آتش جز حديث سوختن با من
من از فرهاد آبادي كه شيرين گفت مي آيم
و ميراث هزاران سال رنج كوه كن با من
بگو با بيد مجنون هاي باران خورده تا امشب
بگوييد از تمام دردهاي خويشتن با من
پدر با مادرم از زخم مي گفتند و مي گفتم
چه نجوا مي كننداين پير مرد و پير زن با من
ولي امروز مي بينم كه در اين شهر ؛ اين غربت
كسي از زخم من هرگز نمي گويد سخن با من
خداوندا دلم اين معصيت آلود بي پروا
نمي دانم چه خواهد كرد بعد از مرگ من با من
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت 1:13  توسط فرهاد  | 
در زمان هشت سال دفاع مقدس خيلي ها بودند مثل من كه تازه عاشق شده بودند اما عشق به وطن كارشون رو به جبهه و دوري و غربت كشيده بود توي آن هشت سال آتش و دود و خون آدم ها ؛ آدم تر و عاشق تر بودند. اصغر واقدي از كرمانشاه شهري با زخم 1000 موشك و بي نهايت بمباران و داغهاي فراوان اينگونه ميگويد
به ما اجازه ندادند
كه شعر عاشقانه بگوييم
به ما اجازه ندادند مهربان باشيم
ميان ميكده با گريه هاي پنهاني
شب مكررمان را بروز آورديم
و در پناه درختان و در پناه سكوت
قدم زديم در اين جاده هاي طولاني
به ما اجازه ندادند
كه در عزيز ترين لحظه هاي بيخبري
بپاس خاطر دلهايمان كه خاموش است
به عاشقانه ترين روز ها بينديشيم
و پر كنيم فضا را ز عطر خاطره ها
و شهر خفته و بيمار را
به چلچراغ غزلهايمان بيارائيم
تو ؛ اي زلالترين چشمه نوازش و مهر
كه با شكوه تر از روزهاي پاييزي
ميان ما شب طولاني زمان جاريست
تو خوب ميداني
كه سالهاي جدائي به ما چگونه گذشت
هنوز در دل اين كوچه هاي خاطره خيز
طنين زمزمه عاشقانه مي پيچد
و ذهن پنجره از انتظار لبريز است
تو ؛ اي نهايت خوبي
چگونه بايد گفت ؟
كه اين زمانه نفريني ..
كه اين هواي غبار آلود ..
كه اين فضاي شناور ميان آتش و دود
و روزهاي سياه گرسنگي ؛ هرگز
به ما اجازه ندادند
به عاشقانه ترين لحظه ها بينديشيم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 23:52  توسط فرهاد  | 
مي دونم همه شما از اين شعر خاطره داريد حالا چه شيرين و چه تلخ پس به ياد خاطرات گذشته ...
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام ؛ آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا ؟
خانه كوچك ما
سيب نداشت! ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 7:55  توسط فرهاد  | 
من از حس بد و طعم پريشاني بيزارم
از آن يك لحظه نحس پشيماني بيزارم
نگاهت لرزه اي انداخت بر سر تا سر جانم
من از پس لرزه هاي لرزشي آني بيزارم
من اهل سرزمينت نيستم اما
از اين حال و هواي مست باراني بيزارم
هزاران كس شبيه من پي ات مردند و ميداني
من از همسان شدن با هر كه ميداني بيزارم
نمي خواهم كه در درياي وهم آلود تو گم شم
من از موج و شب و درياي طوفاني بيزارم
مرا ناز نگاه تو به مهماني فردا برد
من از مهمان شدن در راه طولاني بيزارم
خوشم با تو براي لحظه اي اما
از آن دل كندن و آن غصه فاني بيزارم
كسيكه مثل خود بود و شبيه خويش من بودم
من از سازندگي و ترس ويراني بيزارم
نميدانم چه شد اين من ؛ نصيب آن سلامت شد
من از عاشق شدن آن هم به آساني بيزارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 8:31  توسط فرهاد  | 
تنهايي از اين بيش كه ديده است كه دريا
در چاه بگريد غم تنها شدنش را
يا غربت از اين بيش كه خورشيد ؛ شبانه
بر دوش كشد نيمه خاموش تنش را
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 8:16  توسط فرهاد  | 
به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه به ناخن می‌خست
که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر می‌پیوست
گريه‌ام بهر پدر نیست که او
مرد و از رنج تهیدستی رست
زان کنم گريه که اندر یم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مرد ز بی‌دارویی
وندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبش به بالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیده‌ی من آتش جست
هم قبا داشت ثریّا، هم کفش
دل من بود که ایّام شکست
این همه بخل چرا کرد، مگر
من چه می‌خواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدایی گر بود
آه از این آدمی دیو پرست
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت 9:19  توسط فرهاد  | 
بين سالهاي 1363 تا 1366 در دانشكده با چند نفر از دوستان با ذوق ( نه چون من ) يك هفته نامه دانشجويي داشتيم كه در آن درد دلها ؛ خواسته ها و ناله هايمان را مي نوشتيم اسم آن را گذاشته بوديم ناله هاي شبانه بياد ناله هاي شبانه مولا در دل چاه كوفه ؛ به اميد آنكه اين ناله ها با ناله هاي مولا گره بخورد شايد ذخيره آخرتمان شود انشالله
امروز با كمك و لطف يك دوست خوب ياد ناله هاي شبانه را دوباره زنده مي كنم اما افتتاحيه چون اين وبلاگ قرار است درد دل هاي من باشد پس :
اي خدا ؛ گر ندهي داد دلم از ره لطف
نيمه شب مست ز ميخانه دعا خواهم كرد
گر قلم در كف من تيشه فرهاد شود
تا ابد در دل اين كوه صدا خواهم كرد
فرهاد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت 9:14  توسط فرهاد  |