|
تقدیم به دوست و برادر خوبم حاج محمود که مادرش به آستان مقدس حضرت حق راه یافت و ما با چشمان تر نظاره گر جای خالیش ماندیم . خدایش بیامررزد
آمدم حال تو را از در و دیوار بپرسم ای سفر کرده جاوید من ای مادر خوبم آمدم باز در این کلبه که با دولت اشکی هاله گرد غم از چهره هر پرده بروبم آمدم بر غم بی مادریم زار بگریم آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم ای سفر کرده من جای تو خالی باز با خاطره ها پای در این خانه نهادم بی تو این خانه غم ؛ غم آباد زمانه است هر کجا می نگرد دیده آلوده به اشکم از تو و رنج تو بسیار نشانه است پیچکی را که به امید رساندی سر دیوار رازقی های سپیدی که عزیزان تو بودند همه در ماتم تو غم زده گانند مادرم ؛ شاخه گلها که به صد شوق نشاندی اینک اینک همه ماتم زدگانند . شاخه هر گل سرخی که به امداد نسیمی می گراید به چپ راست ماند آنسان که کسی در غم یاری سر بچر خاند و آهسته بموید هر گل سرخ که در باغچه خندد حالت روی تو دارد هر گل یاس ؛ که رقصنده به آهنگ نسیم است اثر از بوی تو دارد مادر ای مادر خوبم خانه خلوت و غربت زده ات سخت غمین است اینک اینجا پسرت با غم تو خاک نشین است مادر ؛ای خانه جاوید تو آباد ندانی که من از دوری تو خانه خرابم بی تو خود باخته ای خاک نشین ؛ نقش بر آبم دست افشانده ز جان ؛ در پی تو پا به رکابم ماد ای آئینه عشق و امیدم سالها بود که من همسفر رنج تو بودم بودی از عمر دل آزار و پر اندوه در اکراه ای بسا چهره خراشیدی از این زندگی پر رنج شکوه ها داشتی از عمر به هر سال و به هر ماه ناله ها کردی از ایام پریشان روان سوز رنج ها بردی از این زندگی تلخ و توان کاه بود ؛ ای دختر غمها به همه عمر و همه عمر چشم تو همسفر اشک و لبت همنفس {آه} اینک ای دختر اندوه زمانه شادمانم که دگر از لب تو شکوه نریزد سر خوشم زآنکه دگر چشم تو اندوه نپاشد شکر گویم که زبانگ تو دگر ناله نخیزد آه ؛ ای ظلمت سنگین پر اندوه ! نیک دانی که شبها لب او گرم دعا بود آه ؛ ای خانه متروک غم آلود ؛گواهی که به هر لحظه به لبهای زنی غمزده گلبانگ خدا بود وای وای ای در و دیوار ؛که اینگونه خموشید ؛ بدانید آنکه یک عمر پر از حادثه مهمان شما بود آنکه کوچید از این خانه به سر منزل مقصود پای تا سر همه آئینه ایمان و صفا بود . ای گل سرخ که لرزنده بر این شاخه سبزی باغبان تو کجا رفت ؟ ای سرایی که چنین غم زده در کام سکوتی میهمان تو کجا رفت ؟ امشب ای شاخه ی گلهای پر اندوه ! آ<دم تا که به هر بوته سرشکی بفشانم امشب ای خانه متروک و غم آلود ! آمدم تا که به خود بار دگر ؛ زهر یتیمی بچشانم . امشب ای {مادر خوبم } آمدم عکس تو را پیش نگاهم بنشانم آمدم خنده غمگین تو را در رخ تصویر ببینم آمدم تا که بجای تو در این خانه اندوه بمانم . آمدم تا که به یاد تو شبی زار بگریم تا به سوگ تو ز دل ناله بر آرم آمدم تا که زداغ تو در این باغچه ها لاله بکارم تا که شرح غم بی مادریم را به فضا و در دیوار بگویم تا که پیشانی خود را چو تو بر خاک عبادت بگذارم آمدم تا که بجای تو به رخساره گلها گل اشکی بنشانم ؛ آبی از دیده ببارم آمدم حال تو را از در و دیوار بپرسم ای سفر کرده جاوید من ای { مادر خوبم } آمدم باز در این کلبه که با دولت اشکی هاله گرد غم از چهره هر پرده بروبم آمدم بر غم بی مادریم زار بگریم آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم آه ای دختر غمها آه ای مادر خوبم مهدی سهیلی فاتحه فراموشتون نشه ای غربت مجسم تاریخ یا علی وی ز آستین برون شده دست خدا علی خلقت به یمن هستی تو آبرو گرفت ای دست شسته از همه ما سوا علی بر مشرق نگاه تو خورشید وام دار مهتاب بر فروغ تو باشد گدا علی کعبه طواف دور مقام تو می کند دارد صفا به کوی تو سعی صفا علی مدیون ذوالفقار تو باشد حیات دین گل کرده در بهار تو باغ دعا علی با ناله های نیمه شبت همنواست چاه فهمیده طعم اشک تو را نخلها علی اشک تو طعم غربت دیرینه می دهد دردی که غیر صبر ندارد دوا علی در کوچه ها سلام تو مانده ست بی جواب دنیا نداشت با تو زمانی وفا علی وقتی گشود فرق تو آغوش بهر تیغ لبخند زد به روی تو خیر النسا علی یعنی بیا که بی تو بهشت است بی صفا پایان گرفت فاصله هامان بیا علی همچون کمیل هر که شود پای بست تو با رمز و راز عشق شود آشنا علی کمیل کاشانی بی علی آئینه ای شفاف نیست
گفتگو از عین و شین و قاف نیست دل به دل راهی ندارد هیچ گاه صورت دل صیقلی و صاف نیست بی علی عرفان کلامی بیش نیست آینه پاک و زلال اندیش نیست بانگ یا هوی قلندر بی صداست ذکر مولا بر لب درویش نیست بی علی با شب تکلم می کنیم ظلمتستان را تجسم می کنیم فصل طغیان جهالت می رسد با فریبستان تفاهم می کند بی علی بازوی همت خسته است تا ابد درهای خیبر بسته است ذوالفقاری بر لب تاریخ نیست قامت آزادگی بشکسته است بی علی روز غدیر از آن کیست ؟ پرچم توحید در دستان کیست ؟ بی نشان خم غدیر مصطفی سید لولاک دست افشان کیست ؟ عید غدیر بر همه مسلمین عالم بخصوص شیعیان و عاشقان حضرت عشق تبریک و تهنیت می گویم یا حق . فرهاد كاوه يا اسكندر ؟ موج ها خوابيدهاند, آرام و رام, طبل توفان از نوا افتاده است. چشمه هاي شعله ور خشكيده اند, آبها از آسيا افتاده است. در مزارآباد شهر بيتپش آواي جغدي هم نميآيد بگوش دردمندان بيخروش و بيفغان خشمناكان بي فغان و بي خروش آه ها در سينه ها گم كرده راه, مرغكان سرشان بزير بالها. در سكوت جاودان مدفون شده ست هر چه غوغا بود و قيل و قالها. آب ها از آسيا افتاده است, دارها بر چيده, خونها شستهاند. جاي رنج و خشم و عصيان بوتهها پشكبن هاي پليدي رستهاند. مشتهاي آسمان كوب قوي وا شده ست و گونهگون رسوا شده ست. يا نهان سيلي زنان, يا آشكار كاسةپست گدائيها شده ست. خانه خالي بود و خوان بيآب و نان, و آنچه بود, آشدهن سوزي نبود. اين شبست, آري, شبي بس هولناك؛ ليك پشت تپه هم روزي نبود. باز ما مانديم و شهر بي تپش وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست. گاه مي گويم فغاني بركشم, باز مي بينم صدايم كوته ست. باز مي بينم كه پشت ميله ها مادرم استاده, با چشمان تر. ناله اش گم گشته در فريادها, گويدم گوئي كه: "من لالم, تو كر." آخر انگشتي كند چون خامهاي, دست ديگر را بسان نامه اي. گويدم "بنويس و راحت شو ـ " برمز, ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي." من سري بالا زنم, چون ماكيان از پس نوشيدن هر جرعه آب. مادرم جنباند از افسوس سر, هر چه از آن گويد, اين بيند جواب. گويد "آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . ." گويمش "اما جوانان ماندهاند." گويدم "اينها دروغند و فريب." گويم "آنها بس بگوشم خواندهاند." گويد "اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟" من نهم دندان غفلت بر جگر. چشم هم اينجا دم از كوري زند, گوش كز حرف نخستين بود كَر. گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار و آخرين حرفش ـ كه: "اين جهل ست و لج, قلعهها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . ." و آخرين حرفم ستون ست و فرج. ميشود چشمش پر از اشك و بخويش ميدهد اميد ديدار مرا. من به اشكش خيره از اين سوي و باز دزد مسكين برده سيگار مرا. آبها از آسيا افتاده؛ ليك باز ما مانديم و خوان اين و آن. ميهمان باده و افيون و بنگ از عطاي دشمنان و دوستان. آبها از آسيا افتاده؛ ليك باز ما مانديم و عدل ايزدي. و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم: "باز هم مست و تهي دست آمدي؟" آنكه در خونش طلا بود و شرف شانهاي بالا تكاند و جام زد. چتر پولادين ناپيدا بدست رو به ساحلهاي ديگر گام زد. در شگفت از اين غبار بي سوار خشمگين, ما ناشريفان ماندهايم. آبها از آسيا افتاده؛ ليك باز ما با موج و توفان ماندهايم. هر كه آمد بار خود را بست و رفت. ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب. ز آن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟ زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟ باز ميگويند: فرداي دگر صبر كن تا ديگري پيدا شود. كاوهاي پيدا نخواهد شد, اميد! كاشكي اسكندري پيدا شود. نقل از وبلاگ طنین صدای آشنا ای سبز ترین ستاره دریاب مرا
ای وسعت بی کناره دریاب مرا قربان دلت که کوفیان خون کردند با آن دل پاره پاره دریاب مرا ای حادثه غدیر با حکم خدا ای صبر هزار پاره دریاب مرا با یاس سفید تو چه کردند آقا ؟ می سوزم از این اشاره دریاب مرا تاوان جهالت گروهی سفله ! و آن مردم بی قواره دریاب مرا با دست دعا علی تو را می خوانم ای دست خدا هماره دریاب مرا فرهاد یا علی ای آبی زیبای من
ای صفا بخش همه دنیای من یا علی ای پاکی بی انتها زندگی ها از تو شد پر محتوی جنس تو از ابر و از باران وِ آب عطر تو از عطر گلدان های ناب در حضور لحظه های بی کسی بی شما دنیا شده دلواپسی یا علی دریاب بار دیگرم ای همه شوق تو در چشم ترم .... لیلا کریم پور |
|