تبليغاتX
ناله هاي شبانه
تنت را در دل شب غسل دادند

ترا با اشک زینب غسل دادند

کدامین شب از آن شب تیره تر بود

که زهرا (س) حائل دیوار و در بود

پر و بال تو زهرا (س) را شکستند

مرا با ریسمان فتنه بستند

مرا در گوشه عزلت کشاندند

ترا در گوشه غربت نشاندند

 

ای که بستی راه بر زهرا (س) میان کوچه ها

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس (س) بود

 

سرمایه محبت زهراست (س) دین من

من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم

گر مهر و ماه را به دو دستم دهد قضا

یک زره از محبت زهرا (س) نمی دهم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت 1:30  توسط فرهاد  | 
غزلی به رنگ غربت  ـ تو گلوی کوچه مونده

تو کبودیاش براتون شمع روشنی نشونده

دل کفترای چاهی بی تو  ـ مولا جون می گیره

بهار ـ از روزی که رفتی  ـ دست پاییزا اسیره

ای سکوت آسمونی ! بغض ابرا ـ تو صداته

مثل ساز دل شکسته ـ یه غمی همش باهاته

 بی تو شعرم سوت و کوره ـ معنی تازه نداره

تو دعا کن تا گل یاس ـ برام از ابرا بباره

خدابخش

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 1:24  توسط فرهاد  | 
سلام ای اولین و سلام ای آخرین مرد

کجا بودی که غربت دل مردا رو خون کرد

سلام ای زخم عشق و هوای گریه با تو

تلاوت کن برامون  - مصیبت نامه ها تو

یاریم کن ای یار و یاور دل شکسته ها کجایی

ای تو هم صدا با صدای ما ای رها تر از رهایی

دست ما پر از شاخه های گل  ـ قلب ما پر از امیده

ای مسافر از روشنی بگو عمر شب به سر رسیده

سلام ای شب شکن طلوع پرچمت

سلام ای خون ما نثار مقدمت

سلام ای اولین و سلام ای آخرین مرد

کجا بودی که غربت دل مردا رو خون کرد

قصه رهایی سر کن قصه گو سحر نزدیکه

آسمان فردا صافه  هر چی این شبا تاریکه

عشق بین ما تقسیم کن ای پر از سخاوت دستات

با تو سفره مون خالی نیست  بوی نان تازه است حرفهات

سلام ای شب شکن طلوع پرچمت

سلام ای خون ما نثار مقدمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 1:59  توسط فرهاد  | 
سرتاسر زمین همه طاعون گرفته است

شب را غبار تیره افیون گرفته است

شب نیست این که روی زمین چنگ می زند

این سایه ای است که شکل شبیخون گرفته است

این سایه خبیث ~ همین نطفه حرام

از ما تو را همین شب ملعون گرفته است

این خاک نیمه جان پس از آن پنج سال سبز

زانو زده ~ قیافه محزون گرفته است

این خاک آرزوش به شکل کبوتری است

کز دستهات شاخه زیتون گرفته است

عطر تو از کدام طرف می وزد که باز

بید حیاط هیئت مجنون گرفته است

چشم یتیم  مانده ام از دست  دوری ات

امشب دوباره کاسه ای از خون گرفته است

باران گرفته است درین شعر باز هم

شاعر زچشمهای تو مضمون گرفته است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 1:47  توسط فرهاد  | 
الهی من بکا را دوست دارم

تو میدانی دعا را دوست دارم

به هنگام مناجات شبانه

به دل خوف و رجا را دوست دارم

فزونتر از همه اسماء پاکت

مجیباْ بدعا را دوست دارم

به سیلی سرخ کردم چهره ام را

تو فرمودی گدا را دوست دارم

به تعداد گنه کاران عالم

ز درگاهت عطا را دوست دارم

در این دنیای پر از ارتباطات

 فقط از تو ندا را دوست دارم

میان چهره های زشت و زیبا

رخ اهل ولا را دوست دارم

میان محفل شب زنده داران

حضور هل عطا را دوست دارم

میان سرزمین های دو عالم

فقط کرب و بلا را دوست دارم

میان میهمانان ضیافت

علی مرتضی (ع) را دوست دارم

فزونتر از همه بین ائمه

حسین (ع) و مجتبی (ع)  را دوست دارم

به رگهای گلوی سرخ و عطشان

غریب کربلا را دوست دارم

به نص ما رئیت الا جمیلا

چو زینب (س) ابتلا را دوست دارم

میان قلبهای نوع انسان

قلوب مبتلا را دوست دارم

بدم  اما شبیه عاشقانم

عذاب اشقیا را دوست دارم

میان سائلین این ضیافت

گدای سامرا را دوست دارم

خدایا آهوی سرگشته هستم

عنایات رضا (ع) را دوست دارم

الهی العفو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 2:26  توسط فرهاد  | 
یارب نظری ز پاک بازانم ده

لطفی کن و ره بدل نوازانم ده

از مدرسه و خانقهم باز رهان

مجنون کن و خاطر پریشانم ده

ای دوست مدد نما که سیری بکنیم

طاعت بکناری زده خیری بکنیم

فارغ ز تویی و  منی و سر  و علن

یاری طلبم روی به دیری بکنیم

 

طوطی صفتی و لاف عرفان بزنی

ای مور  دم از تخت سلیمان  بزنی

فرهاد ندید ه ای و شیرین    گشتی

یاسر  نشدی  و  دم ز  سلمان بزنی 

از دیده  عاشقان  نهان  کی بودی

فرزانه من جدا ز جان کی بودی

طوفان  غمت ریشه  هستی  بر کند

یارا  تو  بریده  از  روان  کی  بودی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/14ساعت 1:4  توسط فرهاد  | 
شعرم به نام خواندنی ات خو گرفته است

این کوچه بوی خنده شب بو گرفته است

عطر عبور هر  شبه ات می وزد مدام

تا نبض واژه ها تب هو هو گرفته است

ای چشمهای پاک خدا  ! دختر غزل

از غیر چشمهای شما رو گرفته است

راهی نجسته جز به پناهت ـ اگر چه دل

همواره راه این سو و آن سو گرفته است

این کشتی رها شده از دست موج ها

امشب کنار نام تو پهلو گرفته است

پرواز شعله ای است که از روز رفتنت

در بال های کوچ پرستو گرفته است

این من میان او و تو فرقی ندیده ـ هیچ

این بار اگر که قافیه را او گرفته است

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 2:18  توسط فرهاد  | 
امام صادق (ع) فرمودند :

زینت دهید خانه هایتان را بنام جده ام فاطمه زهرا(ص)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 1:20  توسط فرهاد  | 
شبی که یک غزل عاشقانه آوردم

تو خواستی که بخوانم بهانه آوردم

چرا که آنچه سرودم عجیب ناچیز است

چه از بهار بگوید کسی که پاییز است

اگر به تو نرسیدم دلم از آهن نیست

تو در نهایت اوجی گناه از من نیست

خدا مرا بکشد از تو بی خبر شده ام

و مدتی است که بی تو شکسته تر شده ام

خدا مرا بکشد بی تو زندگی سخت است

کسی که بی تو بماند همیشه بدبخت است

 به خون و خاک دلم را نشسته می بینم

هوای شرجی شب را تو آفتابی کن !

و گیسوان سپید  مرا شرابی کن

شبی که یک غزل عاشقانه آوردم

تو خواستی که بخوانم بهانه آوردم

همان شبی که دلم را به آسمان دادم

ستاره های شبم را به کهکشان دادم

شکوه سبز تو را در خیال خود دیدم

تو را دوباره در عشق محال خود دیدم

شکوه سبز تو را در غدیر فهمیدم

تو را بزرگترین ! من چه دیر فهمیدم

اگر به تو نرسیدم دلم از آهن نیست

تو در نهایت اوجی گناه از من نیست

ترا بزرگ تو را سر به زیر می بینم

تو را به عشق خدا ناگزیر می بینم

صفای چشم تو را مهربان ترین دیدم

ترا بزرگ ترین آدم زمین دیدم

چه سود باز شبم را پر از ستاره کند

بگو که ماه بیاید ترا نظاره کند

پرنده ای که وزیدی در آرزوهایم !

دو شاخه یاس بیاویز روی موهایم

دقیقه های پر از عطر شاعرانه تو

فراتر است از ادراک آرزوهایم

همیشه از غزلم بوی یاس می آمد

و عطر نام تو را داشت گفتگو هایم

رها تر از همه ! ای آرزوی دور از دست !

امید گمشده در مرز جستجو هایم !

اگر عدالت تو در جهان به پا خیزد

ز هیبت قدمش آسمان به پا خیزد

چه چهره ها که اگر با تو روبرو بشوند

چه دستها که در این اتفاق رو بشوند

و آن خطوط شکسته که بر جبین تو اند

و گرگهای گرسنه که در کمین تو اند

تو می وزی همه جا را بهار می گیرد

و قلبهای شکسته قرار می گیرد

شیرین خسروی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 2:1  توسط فرهاد  | 
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت  زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 5:43  توسط فرهاد  | 
کاش صاف و ساده بودم مثل تو

خاکی و افتاده  بودم مثل  تو

در حریم روشن دلدادگی

عاشق و دلداده بودم مثل  تو 

کاشکی در رقص تیغ و جوش خون

همچو کوه  استاده بودم مثل  تو

وقت جان دادن به راه عشق دوست

بر سر سجاده بودم مثل تو

خلق را با خطبه های دلنشین

درس حکمت داده بودم مثل  تو 

لاله گون در وسعت محراب عشق

در سجود افتاده بودم مثل  تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 2:32  توسط فرهاد  | 
یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است

 شمشیر بردارد هر آن کس با علی (ع) مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم

تنها علی (ع) ـ تنها علی (ع) ـ تنها علی (ع) مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار

در جزر و مد چاه  ـ یک دریا علی (ع) مانده است 

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم

انگار تنها ابن ملجم با علی (ع) مانده است 

ای مرد بر تیغت مبادا خاک بنشیند

برخیز تا برخاستن یک یا علی (ع) مانده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 2:2  توسط فرهاد  |