|
وقتی گریبانم عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل و بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاقل شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی اسماعیلی (مدار صفر درجه) بی ذکر علی ـ صومعه و دیری نیست
کس را ـ پی درک ذات او سیری نیست گویند که از غیر علی ـ چشم بپوش هر جا نگرم علی بود ـ غیری نیست
هر کس به علی ـ روی تولا نکند در ملک جنان ـ روز جزا جا نکند والله به جز علی و اولاد علی دردی زکسی ـ کسی مداوا نکند هر چند که دست بسته و پا بگلم
از روی تمام دوستداران خجلم گویند که بی دواست دردم ـ لیکن بیمار امیدوار تخت چهلم ... رباب تمدن ( سرای سالمندان در حال مبارزه با بیماری ام اس ) رباب تمدن شیر زن نیم قرن اخیر شعر ایران رخت از جهان فروبست و به دیدار حضرت حق شتافت شعر زیر از سروده های این بانوی فرهیخته است که در سال ۱۳۳۹ سروده و در روزنامه چلنگر ( آن زمان )بچاپ رسیده یادش گرامی و روانش شاد
خالی ز مرغ حق شده صحن چمن چرا ؟ این باغ و راغ ـ مسکن زاغ و زغن چرا ؟ صیاد دل سیاهی اگر گرم صید نیست از خون بلبلان شده سرخ این چمن چرا ؟ چون سومنات ملک ز بت های فتنه شد همچون خلیل نیست یکی بت شکن چرا ؟ مرد وطن ز حال وطن از چه غافل است ؟ فریاد ای وطن به لب بی وطن چرا ؟ کمتر دم از نژاد سپید و سیاه زن ! دل باختن به سفسطه های کهن چرا ؟ این ما و من نتیجه ی بیگانگی بود در جمع یکدلان سخن از ما ومن چرا ؟ زن از حقوق خود ز چه رو بهرمند نیست ؟ این جا ز حق خویش بدوزم دهان چرا ؟ قانون ما نداده اگر برتری به مرد حاکم به زندگانی خود نیست زن چرا ؟ بسته ست اویتاد سخن لب ز گفت و گوی خاموش شو رباب بیان سخن چرا ؟
با حب علی ـ دست خدا همراه است
از بعد نبی ـ علی ز حق آگاه است چون آینه ی خدا نمای ست ـ علی حق است ـ علی ولی الله است .
عمریکه گذشت ـ جمله بی حاصل بود کردار بد و نیک ـ همه باطل بود جز مهر علی ـ حکایت از هر چه گذشت بی طول سخن ـ حدیث لاطایل بود . بی عشق تو هر که در جهان زیست ـ مباد
با یاد تو ـ دوزخ و جنان چیست ؟ مباد یک جمله بگویم و سخن ختم کنم : آندل که در او مهر علی (ع) نیست ـ مباد
تا باده ی عشق ـ در قدح ریخته اند وندر پی عشق عاشق انگیخته اند با جان و روان بوعلی ـ مهر علی چون شیر و شکر ـ بهم بر آمیخته اند روز محشر وقت پرسیدن زمن رب جلی
گفت تو غرق گناهی ؟ گفتمش یا رب بلی ! گفت پس آتش نمیگیرد چرا جسم و تنت ؟ گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی(ع) ه . صادق نیمه های شب و سرمای شدید گوش شب ناله ای از دور شنید دل به درد آمده ای ـ می نالید دست بر پشت و کمر می مالید گاهی از درد به خود می پیچید گاه از پرده ی دل ـ ناله کشید مگر این بود زن حامله ای بی پرستاری و بی قابله ای
درد زا ـ بر کمرش سخت گرفت پشت و پهلو ی و را ـ درد گرفت گویی از خون جگر ـ لخت گرفت نیمه شب سوی حرم رخت گرفت جان پناه خوشی از بخت گرفت پرده ی کعبه در آن وقت گرفت تا مگر ـ پرده ز کارش گیرد دست حق آید و ـ بارش گیرد
گفت ای با خبر از ـ راز دلم ای خدای من و ـ دمساز دلم مهر تو ـ بارقه انداز دلم بر سر کوی تو ـ پرواز دلم شنوی از کرم آواز دلم دست تو ـ پرده زن ساز دلم سهل کن عارضه ی مشکل من بار برد ار ـ ز روی دل من
در پناه حرمت آمده ام به امید کرمت آمده ام بر در محترمت آمده ام به بساط نعمت آمده ام خسته از بار غمت آمده ام شرح غم ـ تا دهمت آمده ام شب تاریک مرا روشن کن سهل بر من ـ خطر زادن کن
من که نه ماهه زن حامله ام بی پرستارم و ـ بی قابله ام درد افکنده بتن ـ زلزله ام تنگ شد از غم دل ـ حوصله ام در دل افکند چنین ولوله ام مگر از درد ـ تو سازی یله ام زایمان را ـ تو بمن آسان کن درد سنگین مرا ـ درمان کن
زآسمان ِ کوکب بختش پر زد بر دل ظلمت شب ـ آذر زد چون هما ـ بر سر کعبه پر زد چتر نوری سر آن مادر زد وه چه فال خوشی آن اختر زد پیک اقبال ـ رسید و در زد قدمش گفت : مبارک بادا بر سرش تاج تبارک بادا
نغمه مرغ سحر ـ از یک سو شادی رکن و حجر از یک سو کعبه در رقص نگر ـ از یک سو بانگ تکبیر پسر ـ از یکسو مادرش کرده ببر ـ از یک سو نشر آن تازه خبر ـ از یک سو همه گفتند: علی آمده است مظهر لم یزلی آمده است
فاطمه بنت اسد ـ شیری زاد شیر غران جهانگیری زاد دست بر قبضه ی شمشیری زاد عقل کل ـ صاحب تدبیری زاد پور آورد ـ ولی پیری زاد بهر مردان خدا ـ میری زاد آری آن میر ـ امیر عرب است شیر یزدان و خدای ادب است
شد برون فاطمه از خانه ی عشق مست و مخمور ـ ز پیمانه عشق شمع حق را شده پروانه عشق میکند فخر ـ به دردانه ی عشق بردش جانب کاشانه عشق بوسه زن ـ بر لب جانانه ی عشق تا مگر غنچه ی لب باز کند معجز عیسوی آغاز کند
جشن فرخنده میلاد علی ست دل ما خوش همه با یاد علی ست کعبه زایشگه آباد علی ست حرم حق دل آباد علی ست خلق را چشم به امداد علی ست دل ما شاد به ارشاد علی ست چشم ما روشن از این مولود است بر همه عید علی مسعود است
مبدا خلق ؛ وجود علی است هستی و بود ؛ ز بود علی است هر چه بینیم ؛ نمود علی است خلق ؛ محتارج به جود علی است مرغ حق ؛ گرم سرود علی است اسجدوا ؛ رمز سجود علی است ظاهرا ؛ آدم اگر مسجود است با طنا ؛ سجده بدین مولود است
کشتی بحر نجا تست ؛ علی چشمه آب حیا تست ؛ علی اصل خیر و برکا تست ؛ علی معنی صوم و صلاتست ؛ علی چه رفیع الدرجا تست ؛ علی جمع اضداد صفا تست ؛ علی ها علی بشر و کیف بشر ربه فیه تجلی و ظهر
چهارده قرن تمام ست علی بر همه خلق امام ست علی صاحب کوثر و جام ست علی شهره خاص و عوام ست علی مهر بام و مه شام ست علی من چه گویم ؛ که بنام ست علی نام او ؛ نام خدای ازلی است اسم اعظم به خدا نام علی است
یا علی دست من و دامن تو چشم دارم ؛ برخ روشن تو خوشه چینم ؛ به سر خرمن تو سرمه ام خاک سم توسن تو حرم عشق بود ؛ مدفن تو آرزوی دل من ؛ دیدن تو نا امیدم مکن از درگاهت نظری کن به فقیر راهت
|
|