تبليغاتX
ناله هاي شبانه
باز دل را داستانی دیگر است

سینه را آتش فشانی دیگر است

چون تکیده شمع بی پروای شب

در حصار مرز بی فردای شب

هیچ کس در خانه نامحرم نبود

لیک ما را یک نفر همدم نبود

های و هویم را هوای دیگریست

گریه هایم را صفای دیگریست

بید مجنون واژگون از اشک و آه

در اسارت گاه شبهای سیاه

 درد ما را چون سراسر گوش کرد

شب به آرامی سحر را نوش کرد

ما گریبان پاره و دیوانه ایم

گرد بادیم و بیابان خانه ایم

مست مست و بی خبر در پیش تو

آمدیم ای آشنا در کیش تو

آشنا با درد و درمانم تویی

صورت پیدا و پنهانم تویی

آسمان تا آسمان مال من است

در رصد این کوکب اقبال من است

آینه حیران شد از دیدار ما

سر گریبان شد ز کار و بار ما 

عاشقی را راه و رسمی دیگر است

شور حالی از تو  ـ ما را ـ در سر است

گریه هایم از پشیمانی نبود

ناله هایم از پریشانی نبود

هست دریا قطره ای در پیش من

موج و توفان ذره ای در کیش من

رازها با تو فراوان کرده ام

در رهت ترک سر و جان کرده ام

 من به سجده بارها گریان شدم

بر جمال خوب تو حیران شدم

پشت دیوار سکوت سایه ها

خوانده ام از سر عشقت آیه ها

من تو را در سینه خود داشتم

اول و آخر تو را پنداشتم

امشب آغاز حیاتی دیگر است

لیله القدر و براتی دیگر است

روشن از نور جمالت شد فلق

ای علی مرتضی  ـ ای شیر حق

سید مهدی ازهر

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 1:42  توسط فرهاد  | 

 در انتهای یک شب مهتاب و پر سکوت

وقت سحر ؛ که بانگ مؤذن رسد بگوش

در خلوت و سکوت شیستان مسجدی

مردی نشسته است چو شب ساکت و خموش

***

مردی که شد پدید در او مقصد وجود

مردی که مظهر کرم و علم و دانش است

مردی که شد عیان ز رخش مظهر خدا

مردی که رمز زندگی و آفرینش است

***

او با خدای خویش  ؛ به راز و نیاز بود

فارغ  ز های  و هوی جهان  و جهانیان

میبود غرق  پهنه ی دریای عشق و شور

عشقی که عاجز است ز توصیف او بیان

***

پروانه سان که بال گشاید بسوی شمع

سوی خدای خویش ؛ علی پر گشوده بود

آری علی ؛ بقدرت ایمان و عشق و  شور

غیر از خدا ؛ زجان و دل خود ؛ زدوده بود

***

سوی دگر ؛ به  پشت یکی پایه ی بزرگ

یک سایه پلید دگر ؛ میخورد به چشم

آنجا ستاده است ؛ پلیدی در انتظار

مردی که مملو است ؛وجودش ز کین و خشم

***

مردی که بود ؛ مظهر بدنامی و فریب

سرتاسر وجود پلیدش  ؛ پر از فساد

مردی که ننگ عالم مردانگی بود

سر تا بپا ؛ شقاوت و نامردی و عناد

***

این یک ؛‌ مرید و بنده ی شیطان نابکار

آن یک علی ؛ که هست ز بهر خدا ولی

این ابن ملجم است و بود مظهر الفساد

آن مظهر العجایب و شیر خدا علی

***

با قدرتی  که زور ؛ ز شیطان گرفته بود

زد ضربتی بفرق علی ؛‌ آن پلید مست

فرق علی شکست  ؛  از آن تیغ مرگبار 

گوئی که پشت عالم مردانگی شکست

***

گلگون نمود خون ؛ سر و دامان شیر حق

اما علی هنوز ؛ بحال نماز بود

از ترس شیر ؛ روبه خائن فرار کرد

اما علی هنوز ؛ به راز و نیاز بود

***

آخر ؛ شب سیاه بپایان رسید و رفت

خورشید سرکشید ز خاور ؛ پس از سحر

شد دستگیر  ؛ ضارب نامرد روسیاه

آخر ؛ بدست چند نفر مرد رهگذر

***

او را درون خانه فکندند و آمدند

آسیمه سر ؛ بسوی علی شاه اولیا ء

گفتند جمله ضارب ؛ تو دستگیر شد

باید کنون که سر شود ؛ از پیکرش جدا

***

بنگر چه گفت سرور خوبان ؛ به پیروان

بی اعتنا ؛ ز  زخم جگر سوز  و مرگ زا

فرمود : اگر خدای دهد عمر  ؛‌ بعد  از این

من خویشتن به ضارب خود می دهم جزا

***

فرمود : اگر خدای بخواند مرا بخویش

آنگه شما قصاص دهیدش ؛ بحکم دین

یک ضربه اش زنید ؛ که یک ضربه زد بمن

چون حکم دین و امر خدا هم ؛ بود چنین

***

بعد از دو روز ؛ در اثر زخم تیغ تیز

از جسم شیر مرد خدا ؛ جان سفر نمود

مرغی که بود در قفس جسم خود اسیر

سوی خدای خویش ؛ همی بال و پر گشود

***

ای جان فدای این همه مردی و راستی

عالم فدای صدق و صفای تو یا علی (ع)

  ما را بغیر جان نبود هدیه ای دگر

خواهم که جان کنم به فدای تو یا علی (ع)

***

تنها نه من به سوز و گدازم  ؛ ز داغ تو

عالم ز داغ تو شده غمگین و سوگوار

هاشم  به غیر اشک ؛ چه سازد نثار تو ؟

اشکی که هست خون دل تنگ داغدار .

هاشم قوامی شهیدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 5:43  توسط فرهاد  | 
هستی ز حضور او سر از پا نشناخت

مانند علی زمانه همتا نشناخت 

کوفه ز سرود او به خود می نالید

اما افسوس ! قدر او را نشناخت

علیرضا شهسواری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 16:59  توسط فرهاد  | 
امشب که عاشقانه هوا غرق بوی توست

روحم غریب و غم زده در آرزوی توست

اینجا بجز سرود و ستایش چه کرده ایم

بغض تمام فاجعه ها در گلوی توست

ای مرد ـ مرد اول این قرن های شوم

حالا جهان به حسرت یک تار موی توست

 دیگر چگونه از تو بگویم که سالهاست

امواج واژ ه های غزل رو به سوی توست

در ظلمتی که ساده به محراب می روی

خورشید جرعه های عطش در سبوی توست

آبی ترین ترنم این واژ های تلخ

دیری است بی تو زمزمه ی جستجوی توست

خورشید بی کرانه من ای ـ خدای عشق

امشب چراغ عاطفه روشن به روی توست

فهیمه داوودی فر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 4:55  توسط فرهاد  |