|
به شهر شب دو چشمانم زبس بیدار می گردد
بلندای سکوت امشب به سر آوار می گردد غمم از این تراوش ها ی بی معنای بی حاصل ز سر حد جنون چون بگذرد اشعار می گردد به تنگ از جستجوی تلخ عمر آمد دگر جانم به هر جایی نظر دارم ـ همه دیوار می گردد دلم را بغض اندوه و شکست ـ نامرادی ها به جایی می کشد آخر که کار از کار می گردد زمان ـ اندوه سنگینی ست در بی تابی جانم دگر مردم زبس ـ ز بس این لحظه ها تکرار می گردد در این مرگ گل و تاراج باد مهرگان ـ هرگز مبادا روزگاری که عزیزی خوار می گردد گذشت از نیمه امشب هم ـ ولیکن حیرتم دمادم از سکوت لحظه ها بسیار می گردد فرهاد (امشب یکی پس از ۶ سال به خونه آمد . الهی شکر ) بیستونم زخم عشقم ماجرای تیشه ام
همنشین سنگم و درد آشنای شیشه ام می زنم از حسرت عشقی به سر چون گرد باد تا نشانی دارد از مجنون تبار و ریشه ام کس زبانم را نمی داند ـ نمی داند که من غم سکوت حسرت شب های سرد بیشه ام خشم طوفان هم نبرد از خاطر دوران مرا گر چه زندانی در این قرن جنایت پیشه ام جز به اوج آسمان ها سر نمی سایم که من آن عقاب آسمان هفتم اندیشه ام داغ سرخ بوسه عشقی به جان دارم که من بیستونم زخم عشقم ماجرای تیشه ام شاخه ها را شکسته ای پاییز
از کی اینجا نشسته ای پاییز ؟ پای صدها هزار پوپک را پشت پرچین شکسته ای پاییز یاس های سپید و زیبا را زیر رگبار بسته ای پاییز قوم چنگیز هم تو را نشناخت از تبار چه دسته ای پاییز باغ گل شد ز خشم تو ویران بوته ها را شکسته ای پاییز اشک یخ کرده تو می بارد درد بر جان خسته ام پاییز کلبه ام از تو ویران شد مگر از بند رسته ای پاییز ؟ ازهر از تو و کرده و کارت همه حاشا پاییز
قامت سرو شکستی چو دل ما پاییز سر گریبان همه دلتنگ و پریشان حالند از نفس های تو و وحشت فردا پاییز ارمغان دگری از تو ندیدیم بجز خانه بر دوشی و ویرانی صحرا پاییز دست تاراج زدی بر گل زیبا یک شب باغبان مانده دل افسرده و تنها پاییز التیامی نپذیرد ز مسیحا حتی زخم چرکین تو رب سینه دل ها پاییز زین همه مرغ که آواره شد از لانه خویش تو چه داری که بگویی به من آیا پاییز ؟ کوه صبریم که از غرش طوفان ِ هرگز کس ندیدهست به تن لرزه ما را پاییز . ازهر پشت بن بست سکون دل بی طاقت من
ماجرایی است که از گفتن آن لبریزم هر شب از صاعقه چشم تو از قله عشق سخت می افتم و با نام تو بر می خیزم یا حق مگر از گل چه دیده ای پاییز
که بخاکش کشیده ای پاییز از نفس های خسته ات پیداست تازه از ره رسیده ای پاییز دختران حریم گل ها را پشته بر دار چیده ای پاییز بید مجنون به خویش خنجر زد بسکه زلفش کشیده ای پاییز بوته های قشنگ صحرا را همه یکباره چیده ای پاییز میزنی تازیانه ها بر گل مگر از او چه دیده ای پاییز این چه حال و هوای غمگینی است که تو اینجا دمیده ای پاییز بر بهار امید فرهاد هم بی محابا وزیده ای پاییز نماز عشق تا آغاز کردیم
رهی در خانه دل باز کردیم قیام ما قیامت کرد بر پا از آن ساعت تو را دمساز کردیم به دل نیت تو بودی در دو عالم که در هر صبح و شب آواز کردیم سرود اشک شد تکبیر شب ها که سوز عاشقی را ساز کردیم تو را در هر رکوع خلوت راز انیس و مونس و همراز کردیم به معراج از سجود نیمه شب ها به یاد روی تو پرواز کردیم |
|