|
امشب اين ماه تر از ماه به حرف آمده است
باز بين من و تو آه به حرف آمده است كاش مي ديدي از آن دور كه از شدت شوق ماه در هيات يك آه به حرف آمده است آن قدر ريخته ام حرف به چاه دل خويش كه به همراهي من چاه به حرف آمده است چشم خود دوخته ام بر نفس جاده عشق آن قدر تا رگ اين راه به حرف آمده است در پي وصف تو اي ماه شب چاردهم دلم اين كوره خودخواه به حرف آمده است نقل از (شاعرانه ) http://saeedirad.blogfa.com/ در گلو بغضی تراکم کرده است
شاهراه گریه را گم کرده است با که گوید دردهای تازه را مرهمی کو درد بی اندازه را زخم کهنه باز سر وا می کند رفتن او را تماشا می کند باز کوفه باز یک مجنون عشق ریخته بر تیغ ملجم خون عشق پس کجا شد دستهای اعتماد گشته خونین شانه های اعتماد باز قرآن می رود بر دار عشق حق به زندان می رود سردار عشق باز هم دشنه دوباره دست کین حرف ناگفته دوباره نقطه چین ... ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشو دلسرد که حقت این است هر چه گفتم نشو عاشق نشنیدی ـ حالا همچو پاییز بشو زرد که حقت این است دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود بکش از مردم نامرد که حقت این است آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستی فلک آخر سرت آورد که حقت این است کاش دل را به او نمی دادم
یا به دستش سبو نمی دادم کاش با او نمی شدم یکرنگ نامه را رو برو نمی دادم تا سپیده برای دیدارش پاس در کوی او نمی دادم پشت دیوار خانه بغضم را در گلو فرو نمی دادم درد خود را به کس نمی گفتم در رهش آبرو نمی دادم کاش روزی که گفت می آیم وعده ء گفتگو نمی دادم وقتی از عشقمان سئوالی کرد شرح دل مو به مو نمی دادم یا که آیینه های اشکم را دست آن ماهرو نمی دادم کاش ازهر دلی که رفت از دست با هزار آرزو نمی دادم بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چه آِیینه در اینجاست همه مال منند
همه حیرت زده و خیره در احوال منند مثل هر شب همه در سایه آرامش خواب غرق در بی خبری از من و احوال منند خسته از این همه نیرننگ و دو رویی تا کی از بس این بی هنران در پی پا مال منند پشت این صاعقع توفان دگر می بینم که چنین حادثه ها سخت بدنبال منند خواهشم از همه این است از اینجا بروید چونکه اینها پی نابودی آمال منند مرده در بوم زمان هستی ام از حسرت و درد اختران خیره به این قاب به تمثال منند خرد شد سنگ صبور دلم از درد سکوت بسکه غم ها همه همبستر و هم بال منند پتک این ساعت دیوانه مرا می کوبد بسکه این ثانیه ها سخت در ابطال منند مگر اینها همه دیوانه و مجنون شده اند کامشب از هر طرفی دشمن امیال منند ازهر کرمانشاهی چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست .
چه دل است این دل من که ز یک لرزش اشک بر رخ رهگذری یا زنالیدن مادر به فراق پسری دل من می شکند . چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست . گریه در خلوت دل ننگ که نیست هر کجا اشک یتیمی رنجور می چکد بر سر مژگان سیاه هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه دل من می شکند چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست . گریه در خلوت دل ننگ که نیست . حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه وز دل تنگ کند ناله و آه دل من می شکند چه دل است این دل من ؟ دلم از ناله مرغان چمن می شکند ز خیال غم مردم دل من می شکند چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست . گریه در خلوت دل ننگ که نیست کتاب عشق تا تفسیر کردیم
فلک را از صبوری پیر کردیم ز دریا ها و طوفان ها گذشتیم رفیق سینه را شمشیر کردیم غرور قله ها در هم شکستیم به سنگ خاره هم تاثیر کردیم برای آن همه دیوانگی ها دل دیوانه را زنجیر کردیم به بستر شب نخفتیم و نمردیم نبرد تن به تن با شیر کردیم شبی با عاشقان میعاد بستیم که عمری ناله شب گیر کردیم در آن منشور رنگارنگ هستی تو را در آینه تکثیر کردیم ز بس از آدم و حوا شنیدم غم این بی کسی تعبیر کردیم شراب کهنه چشم تو نوشید که دل را در ملاء تعزیر کردیم یا علی نام تو را بر لوح جان خواهم نوشت
بر رواق نه فلک در آسمان خواهم نوشت بر زبد جد از طلا با قلب پاک و بی ریا نام زیبای علی را من به جان خواهم نوشت تا نگو یندم بجا آورده رسم دوستی وصف او را از زبان دشمنان خواهم نوشت |
|