|
اى اميرى كه علمدار شه كرب و بلائى
اسد بيشه صولت پسر شير خدائى به نسب پور دلير على آن شاه عدو كش به لقب ماه بنى هاشم و شمع شهدائى يك جهان صولت و پنهان شده در بيشه تمكين يك فلك قدرت و تسليم به تقدير قضائى من چه خوانم به مديح تو كه خود اصل مديحى من چه گويم به ثناى تو كه خود عين ثنائى بى حسين آب ننوشيدى و بيرون شدى از شط تويَمِ فضل و محيط ادب و بحر حيايی
عالم همه سرمست ز احسان حسین است دست همه خلق به دامکان حسین است دانی که چرا چشم خدا داده بشر را چون ذات خدا عاشق چشمان حسین است
چشم از اشک پر و مشک من از آب تهی است جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است دست و مشک و علمی لازمه سقایی است دست عباس تو از این همه اسباب تهی است مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است
امتحان عاشق در کربلا آغاز شد کودکی شش ماهه بین عاشقان ممتاز شد بین هفتاد و دو گل یک غنچه نشکفته بود کانهم آخر روی دست باغبانش باز شد
سرم خاک کف پای حسین است دلم مجنون صحرای حسین است بهشت ارزانی خوبان دو عالم بهشت من تماشای حسین است به وقت مرگ چشمم را نبندید که چشم من به سیمای حسین است التماس دعا اي امام هدا سلام عليك وي سراپا وفا سلامعليك عاقبت ، مدفن ما دشت بلا خواهد شد قبله سوم ما کرب و بلا خواهد شد برف سهل است،اگر سنگ ببارد هرشب مجلس گرم عزاي تو به پا خواهد شد
نقل از وبلاگ ماه بنی هاشم این دلم در کربلای سوخته قلبها چون خیمه های سوخته دوست دارم من بسوزم ای خدا یاد طفلان غریب کربلا ای دل بشکسته و زار غمین صحنه شام غریبان را ببین دختری در بین صحرا می دود گوئیا در کوچه زهرا (س) می دود آه می آید صدای اسبها کودکی در زیر پای اسبها دستهای بی حیا و بی شرف کرده رخسار یتیمان را هدف تازیانه در کجا آید فرود نیزه ها بر شانه ها آید فرود از میان آتش افروخته میرسد بوی شقایق سوخته آسمانی بی ستاره گشته است گوشها بی گوشواره گشته است ای خدای چهره های سوخته چشمهای سوی عمه دوخته زینب کبری (س) چه سازد ای خدا یک طرف بیمار و یک سو بچه ها با تن خسته کند راز و نیاز روی خاکستر نشسته در نماز با قنوت خسته اش غوغا کند اقتدا بر مادرش زهرا (س) کند ای حسین (ع) فاطمه (س) امداد کن از گدای خسته خود یاد کن دل ز طوفان هوس ویران شده خانه دل را بیا آباد کن در دل بشکسته ام با دست خود لطف کن میخانه ای بنیاد کن جای می بر جام چشمم اشک ریز با نگاهن خسته ای را شاد کن ذکر یا زهرا(س) بگو در گوش من تا دم مرگم مرا ارشاد کن تا نگیرد خواب غفلت این دلم بانگ هل من ناصرت فریاد کن آن صفای کربلا را یا حسین (ع) در دل آلوده ام ایجاد کن کسی از دور می خواند برایم همین ابیات می ماند برایم گرفتار تب وحی رقیقم دچار فیض اشراقی عمیقم اگر روح القدس از جای خیزد زدستم وحی آسا عشق ریزد نمی دانم کجا را می سرایم کدامین ماجرا را می سرایم همانجایی که گودالش رفیع است مجال تنگه های او وسیع است در اینجا ثبت می شد از لب شام بروی پرده های وحی دشنام در اینجا بوریا جای حریر است علی دارد ولی غیر از غدیر است کبوتر بچه ها اینجا یتیمند ز دانه در قفس هم نا سهیمند تمام نیزه ها رحلند اینجا به حال گریه می خندند اینجا به روی نیزه قرآن می گشودند همانهایی که بی احساس بودند دوباره جزر و مدی کارگر شد علی کرب و بلا شق القمر شد همان نوری که وقتی راه می رفت دل خورشید و رنگ از ماه می رفت هزاران خیمه می گرید برایش نسیم آه زینب پشت پایش اقامه کن دو رکعت ماتم و غم اذان کربلا پاشید از هم خاک من خاک حسین (ع) است حسین (ع)
سینه ام چاک حسین (ع) است حسین (ع) قبله قلب من ای اهل جهان مرقد پاک حسین (ع) است حسین (ع) اشک من زینت رخسار من است گریه از خاک حسین (ع) است حسین (ع) اشکم از مشک ابو ا لفضل (س) آید مشک دل چاک حسین (ع) است حسین (ع) هر دل غم زده دیوانه ملک و املاک حسین (ع) است حسین (ع) هر گلی خار برش هست دلم خار و خاشاک حسین (ع) است حسین (ع) وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شدهاى آب از هيبت عباسى تو مىلرزد بى عصا آمدهاى حضرت موسى شدهاى بى سجود آمدهاى يا كه عمودت زدهاند يا خجالت زدهاى وه كه چه زيبا شدهاى يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت كمر خم شده را غرق تماشا شدهاى منم و داغ تو و اين كمر بشكسته توئى و ضربهاى و فرق ز هم وا شدهاى سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى كمى هم فكر خودت باش ببين تا شدهاى ماندهام با تن پاشيدهات آخر چه كنم؟ اى علمدار حرم مثل معما شدهاى مادرت آمده يا مادر من آمده است با چنين حال به پاى چه كسى پا شدهاى تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شدهاى نقل از وبلاگ زیبای ماه بنی هاشم http://eslambehtarin.blogfa.com/
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک آل علی چو شعلهی آتش علم زنند فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
یا حسین (ع ) خالق عشق و محبت یا حسین (ع) ای قتیل دشت غربت یا حسین ( ع) ای گل صحرا نورد فاطمه (س) ای صفای آل عصمت یا حسین ( ع) ای که جانت سوخت از لب تشنگی ای فدای کام خشکت یا حسین ( ع) تشنه ام تشنه ترم کن بر غمت یا بمیرم یا شهادت یا حسین ( ع) یک شبه راه مرا کوتاه کن با نگاهی از محبت یا حسین ( ع) دوست دارم پیشت آیم لحظه ای تا نمایم با تو صحبت یا حسین ( ع) قتیل کربلا را دوست دارم
ذبیح بالقفا را دوست دارم من از زوار دشت کربلایم عزیز مصطفی (ص) را دوست دارم قسم بر آب چشم کودکانش شهید نینوا را دوست دارم اگر چه شیعه خوبی نباشم گل خیر النساء را دوست دارم چه خوب است روز عاشورا بمیرم که من خون خدا را دوست دارم به والله به طلله و به الله حسین(ع) سر جدا را دوست دارم خدایا قاری قرآن زینب (س) به روی نیزه ها را دوست دارم به حق آخرین فریاد مولا امید خیمه ها را دوست دارم قسم بر یاس و گلهای شقایق نسیم کربلا را دوست دارم چه گویم چه ها دیده ام سالها اسیرانه نالیده ام سالها کلامی پسند دلم ای دریغ نه گفتم نه بشنیده ام سالها من آن شمع خود سوز زندانیم که دزدانه تابیده ام سالها چو ابر پریشان در کوهسار چه بیهوده باریده ام سالها در این بوستان در خور آتش گیاهی که من چیده ام سالها زبی مقصدی چون یکی گرد باد بهر هر سوی گردیده ام سالها ز لبهای من خنده هرگز مجوی من این سفره برچیده ام سالها معینی کرمانشاهی برداشت از وبلاک زیبای شمع واژگون گفتي كه مرا دوست نداري گلهاي نيست بين من و عشق تو ولي فاصلهاي نيست نقل از وبلاگ زیبای امیر امینی
http://tofanezard.blogfa.com انگیزه
تاريك شد از ابرجفا روز و شب من از غصه رسيده به خدا جان به لب من خنياگر دل خسته به مضراب غم اي دوست تار تن افسرده ي وحدت طلب من روزي كه ز دامان تو كوته شده دستم آواره رغم خورده به گيتي لقب من در مردمك ديده به جز نقش تو نبود تصوير تو انگيزۀ شعر و ادب من من از دو جهان قبلۀ عشق تو گُزيدم از كعبه و بتخانه تویي منتخب من بي طرف گلستان تو انديشۀ پرواز هرگز نرود در رگ و مغز و عصب من تاريك شد از ابرجفا روز و شب من از غصه رسيده به خدا جان به لب من خنياگر دل خسته به مضراب غم اي دوست تار تن افسرده ي وحدت طلب من روزي كه ز دامان تو كوته شده دستم آواره رغم خورده به گيتي لقب من در مردمك ديده به جز نقش تو نبود تصوير تو انگيزۀ شعر و ادب من من از دو جهان قبلۀ عشق تو گُزيدم از كعبه و بتخانه تویي منتخب من بي طرف گلستان تو انديشۀ پرواز هرگز نرود در رگ و مغز و عصب من كو ساقي مستي كه دهد جام ثباتم؟ آماده كند محفل عيش و طرب من پرپر شده صد دسته گل باغ حكيمي ديريست كه نشكفته به يك خنده لب من علیشاه حکیمی ميخواستم چكامه يي انشاءكنم نشد درد دلی به شعر مداوا كنم نشد
علیشاه حکیمی آقا میا اینجا کسی در فکرتان نیست اینجا کسی دلوا پس صاحب زمان نیست زخم زبان بیچاره کرده عاشقان را اینجا کسی با هیئتی ها مهربان نیست
هر کس کلاه خویش را چسبیده آقا اینجا کسی در فکر درد دیگران نیست
اینجا یتیمان کودکانی گوشه گیرند در سفره های بیوه زن ها قرص نان نیست
معنای عفت در کتب تغییر کرده حجب و حیا در چشم های دختران نیست
گرگان قدرت خون مردم را مکیدند اینجا کسی از حمله هاشان در امان نیست
قرآن شده کالای دست اهل بازار هیهات ! قرآن هم فروشش رایگان نیست
اینجا تمام روضه خوان ها نرخ دارند دیگر کسی فکر ثواب و اجر آن نیست
بر روی دیوار اتاق شاعرت نیز دیگر نشان قاب عکس جمکران نیست
عاشقی درد است و درمان نیز هم
مشکل است این عشق و آسان نیز هم جان فدا باید به این دلدادگی دل که دادی می رود جان نیز هم دامن از خار تعلق باز چین باز گردی گل به دامان نیز هم در نمازم قبله گاهی پشت و روست کافر عشقم مسلمان نیز هم عشق گفت از کفر دین خواهی کدام گفتمش این خواهم و آن نیز هم گر غرامت پای گیرت شد بگوش دست می یابی به تاوان نیز هم بی سرو و سامان شوی در پای عشق تا سرت بخشند و سامان نیز هم با همه بی خانمانی ای عجب خلق می خوانم به مهمان نیز هم خرمن افروزند و جان آدمی ارزن انگارند و ارزان نیز هم کشت و کشتاری که شیطان می کند کشته در چشم من انسان نیز هم ساقی ما چون می اندر خمره پخت می دهد جامی به خامان نیز هم داستان عشق گفتم بی زبان باز گویندش به دستان نیز هم شهریارا شب چراغی یافتی چشم و دلها کن چراغان نیز هم استاد شهریار (روحش شاد ) اوصاف علی به گفتگو ممکن نیست گنجایش بحر در سبو ممکن نیست
من ذات علی ز غیر حق نشناسم اما دانم که مثل او ممکن نیست ساقی بده آن جام شراب ازلی را
آن جام مصفای شراب ازلی را آن می که ز معشوق مرا جذبه ی روح ست یعنی دل مجروح مرا روح فتوح ست آن می که ز میخانه لاهوت عیان شد پس در صدف طینت ناسوت نهان شد ابلیس ندانست که این مرحله چون شد از جهل مرکب ز سماوات برون شد آن نور علی (ع) بود که در خاک عیان شد این سجده که کردند ملایک زهمان شد یعنی که علی (ع) کاشف اسرار نهان شد از صورت او سر خداوند عیان شد حبیب الله عید غدیر پیشاپیش بر همه عاشقان مولی مبارک باد ( یا حق )
اندر این عید غدیر ای ساقی سیمین عُذار زینهار از کف مده جام شراب و خوش گوار مست کُن ما را ز عشق حیدر دُلدُل سوار در فلک خیل ملک گویند هر دم آشکار لافتی الاّ علی لا سیف الاّ ذوالفقار ساقیا جامی بده سرشار در عید غدیر گشت عالم مهبطُ الانوار در عید غدیر شد معین حجّت احرار در عید غدیر هر زمان بر خوان تو این اشعار در عید غدیر لافتی الاّ علی لا سیف الاّ ذوالفقار نسیم شمال
علی(ع) به باغ فدک ؛ بیل زارعان بر دوش چنان که چوب شبانان ؛ عصاست با موسا هوا تفیده ؛ دهن روزه ؛ کار مرد افکن ولی چه حمله بیجا ؛ به کوه پا بر جا عرق به طرف جبین ؛ شده های مروارید که موج ریخته باشد ؛ به ساحل دریا فتاد ناگهش از پیش دیده ؛ پرده ی غیب به چشم باز فرو رفت ؛ در دل رویا چه دید ؟ فتنه فتانه ای است شهر آشوب شکسته طرف نقاب و ؛ گسسته بند قبا به شیوه ؛ چون قلم سحر سامری فتنه به غمزه ؛ چون غزل قیس عامری غوغا به بنت عامره ماند ؛ که در بلاد عرب ستاره ای است درخشان و ؛ شاهدی یکتا ولی چو شعله ؛ که از خشک و تر نیندیشد سلیطه ای است ؛ کجا پرده و کجا پروا ؟ کمانه بسته ؛ چو تیر شهاب می آمد که موج سر همه کوبد ؛ به سینه ی خارا *** علی (ع) جوان یلی بود ؛ نو خط و نورس ولی کجا سگ نفس و ؟ حریم شیر خدا رسید در حرم حرمت و عفاف علی (ع) به عشوه کرد سلامی و ؛ گفت : من دنیا مرا به عقد خود آور ؛ که من برای علی (ع) برات عزتم از بارگاه عز و علا قبول صیغه عقد و ؛ کلید گنج الست نهفته زیر زبانت ؛ یکی بگوی : بلا بیا معامله کن ؛ بیل دست مزدوران به من ده و ؛ بستان تاج و تخت استغنا کلید هر چه خزانه ست ؛ با تو خواهم داد جهیز من شجرالخلد جنت الماوا علی (ع) مخاطره ها دیده ؛ جنگها کرده ولی چه بود ؟ که اینجا عظیم دید بلا چه رخنه بود ؛ به ارکان دین که در ملکوت فرشتگان همه برداشتند ؛ دست به دعا علی (ع) سفینه ی دل ؛ سخت در تلاطم دید ولی سکینه ی غیبی ؛ رسید و گفت : بپا بلی ؛ سفینه ی نوح و نجات امت بود که بازیافت سکونت ؛ به عرشه ی اعلا علی به چشم خدا ؛ خیره شد به دختر و یافت چروک سیرت زشتش ؛ به صورت زیبا به بین چه گفت ؟ که ابقا به هیچ نکته نکرد برو برو ؛ که تو با کس نمی کنی ابقا برو ؛ تو گرسنه چشمان کور دل بفریب که من بفضل خدا ؛ سیرم از جمال شما من از جهان شما ؛ جمله قانعم به کفاف بد آن قدر ؛ که رضا داده کارگاه قضا من از جهان به همین قوت قانعم ؛ آری کجا رسد همه دنیا ؛ به یک تن تنها از این گذشته ؛ جهان خوان لاشخواران است به میهمانی کرکس ؛ نمی رود عنقا من از جهان تو ؛ یک گوشه خواهم و آنهم پی مبادله ؛ با زاد و توشه ی عقبا گرفتم آن جهان را ؛ همه به من دادی مگرنه سیر و مسیر جهان بود ؛ به فنا چگونه کام علی (ع) را ؛ روا توانی ساخت جهان نساخته هیچ آفریده کامروا کدام عهد تو بستی ؛ که باز نشکستی کدام عاشق بیدل ؛ که از تو دید وفا مگر نه پادشهان را و ؛ پهلوانان را به زیر خاک و گل و تخته سنگ ؛ دادی جا مگر نه خاتم پیغمبران محمد (ص) ؛ مرد که بود سر گل اولاد آدم و حوا دهان گرگ اجل را ؛ کجا توانی بست ؟ مگر ندوخته چشم حریص گور ؛ به ما هوای آتش شوقم ؛ به عالم دگر است به آب و خاک خسیسان ؛ چه جای نشو و نما ؟ چنین رباط سپنجی ؛ کجا سزای من است ؟ سرای سرمدیم ده ؛ که آن مراست سزا بدین جهان فنا ؛ می توان تجارت کرد تجارتی که بود سود آن ؛ جهان بقا مگر کنند به اسعار آخرت تبدیل وگرنه نقد جهان ؛ قصه بود و باد هوا برو برو ؛ که دنیا به پیش چشم علی (ع) همه کتیبه ی عبرت است و دور نما *** حریف باخته ؛ تا رفت دور خود پیچید فتاده ؛ پرده اش از روی کید و مکر و ریا عوارض از بزک و ؛ زرق و برقها همه ریخت حقایق آنچه که در پرده بود ؛ شد پیدا خدا به دور چه عفریت بد هیولایی عجوز و عریتی ؛ جمله بر تنش اعضا ء چنان که ؛ گیسو و پستان و چشم مصنوعی است جمال پیر زنک های هرزه ی حالا مظاهر حق و باطل ؛ جدا شوند از هم خدا گشاده جبین بود و ؛ اهرمن رسوا دوباره بیل علی (ع) شد بلند و ؛ می دانی به گوش دیو چه می گفت با زبان صدا : برو به کار خود ای دون ؛ که در دیار علی (ع) به عالمی نفروشند ؛ مویی از زهرا (س) شادروان استاد شهریار |
|