تبليغاتX
ناله هاي شبانه

خراباتیان کوی رندان کجاست ؟

بدرد خماری دلم مبتلاست

مرا پیش رندان و مستان برید

به بزم می و می پرستان برید

به رویم در میکده وا کنید

دلم را در آن کعبه پیدا کنید

ز دردی کشیها دگر خسته ام

به خمهای سر بسته دل بسته ام

ملول و خمارم غریب و اسیر

بیا ساقی افتاده را دستگیر

به جامی دگر میهمانم کنید

شرر جوش و آتش زبانم کنید

از آن می که مست و خرابم کند

دمی فارغ از اضطرابم کند

از آن می که تا آفتابم برد

شرارم زند با شتابم برد

از آن می که تفسیر مستی کند

مرا فارغ از خود پرستی کند

ا آن می که خط امانم دهد

به دل جرئت بی کرانم دهد

از آن می که مجنون تبارم کند

خرد سوز و بی اختیارم کند

از آن می که گیرد زمن اختیار

نبینم خطی جز خط سبز یار

از آن می که آینه دارم کند

فلک سیر و عنقا شکارم کند

از آن می که رندان میخانه را

کند با من جرعه نوش آشنا

فدای تو ساقی خمارم خمار

خم دیگری باز کن ؛ می بیار

زلالی که بر مست چشم انتظار

نمایان کند در قدح عکس یار

شرابی که روشن ضمیرم کند

به زنجیر زلفی اسیرم کند

از آن اربعینی که گیراتر است

که در دور اول شوم مست مست

به رسم تسلسل به آئین دور

به جامم بریزند تا خط جور

فرو دینه مخموری ام را فزود

در آن نشات و مستی می نبود

شرابی که اندیشه سوزی کند

جنون آورد جان فروزی کند

شرابی که دل را جلا می دهد

به آئینه رنگ خدا می دهد

شرابی که منصور از آن نوش کرد

سر خویشتن را فراموش کرد

شرابی که در حیرتم گم کند

 زمستی مرا غرق در خم کند

رها چون نسیم سحر سازدم

زپند و خرد بی خبر سازدم

شرابی که در جمع شوریدگان

بگیرم ز پیر قلندر نشان

شرابی که دم از تولی زنم

که دستی به دامان مولا زنم

ضمیرم شود روشن و منجلی

بگویم به فتوای دل ؛ یا علی

افق سیمگون بر نظر می رسد

رسول سحر از سفر می رسد

نوای مؤذن طنین افکن است

که از شور آن آسمان گشته مست

قدح های می در تسلسل ؛ چرا ؟

می است و عبادت تعلل ؛ ‌چرا ؟

زمان صبوحی فرا میرسد

به میخانه نور خدا میرسد

زبان عاجز از وصف حال من است

تعلق تهی از خیال من است

عزیزی است مهمان اندیشه ام

که از اوست این آن اندیشه ام

اگر عشق با دل تبانی کند

دلم دل شود میزبانی کند

مرا این دوتا آسمان می برند

به آن سو تر از بی کران می برند

بزن مطرب آهنگ شور آفرین

که از رقص مستان بلرزد زمین

که ما جمع مستان و شوریدگان

به رقص سماعیم و در امتحان

در این حلقه ورد مرید ومراد

بود ذکر مولای نیکو نهاد

 که بازار گرم است و پیر و مرید

خریدار عشقند در من یزید

به دلهای صافی سفر ساده است

پر و بال پرواز آماده است

ز میخانه تا آسمان می رویم

به مهمانی جان جان میرویم

 ببین دل ترا تا کجا می برد

به معراج نزد خدا می برد ...

زنده یاد علی آذر شاهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 12:10  توسط فرهاد  | 

اسلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا (ع)

زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی ؟

بی پناهم خسته ام آقا به دادم میرسی؟

گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 12:2  توسط فرهاد  | 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

                                                  فريدون مشيری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 10:26  توسط فرهاد  | 

پشت سر خستگی راه و بیابان سکوت

پیش رو کوچه بن بست و خیابان سکوت

مثل یک جمله به پایان خودم نزدیکم

منتظر منتظر نقطه ی پایان سکوت

من و این دفتر شرجی زده از بس پی شعر

خیره بر خویش نشستیم در ایوان سکوت

منتشر می شود از ما به همین زودی ها

حجمی اندازه ی دل تنگی دیوان سکوت

ناودان ها همه خاموشتر از من شده اند

من و بی چتر ترین پرسه و باران سکوت

شانه های تو اگر بود سر پر شورم

اینچنین خسته نمی ماند، به دامان سکوت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:21  توسط فرهاد  | 

خوني چكيد و حنجره خاك جان گرفت

بغضي شكست و دامن هفت آسمان گرفت

آبي كه دست بوس عطش بود شعله زد

آتش سراغ خيمه رنگين كمان گرفت

ابری برای گریه نیامد ولی زسنگ
خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت

اسبي ز سمت علقمه آمد ،دگر بس است

تيري امام آينه ها را نشان گرفت

مانده است در حكايت اين سوگ،شعر من

چندان كه جسم سوخت و آتش به جان گرفت

از آخرين شراره چنين مي رسد به گوش؛

بايد تقاص عافيت از كوفيان گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:20  توسط فرهاد  | 

جان ميدهم به گوشه ي زندان سرنوشت
سر را به تازيانه ي او خم نميكنم
افسوس بر دوروزه ي هستي نميخورم
زاري بر اين سراچه ماتمم نميكنم 
با تازيانه هاي گرانبار جان گداز
پندار انكه روح مرا رام كرده است
جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جان من
گر من به تنگ هاي ملال اور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من 
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
ميپوشم از كرشمه ي هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را 
اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت؟
من راه اشيانه خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه ي راحت رها مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت کجایی ؛ منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در اتش بيداد خود بسوز 
اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن بر شانه ام  تازيانه را.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 1:5  توسط فرهاد  | 

دور از نشاط  هستی و غوغای زندگی

دل با سکوت و خلوت و غم خو گرفته بود

آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

آمد  صفای خلوت اندوه  را  ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل

شاید ز عشق دوباره بیابد نشانه ای

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق

من بودم و سکوت غم جاودانه ای

آمد ؛ مگر که باز در این ظلمت ملال

روشن کند به نور محبت چراغ من

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

زان پیشتر که مرگ بگیرد  سراغ  من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه  را

در دیدگان غم زده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خاکستر از حرارت آغوش او  کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آهی از آن صفای خدایی زبان   دل

اشکی از آن نگاه نخستین ؛ گواه ما

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 2:51  توسط فرهاد  | 

من خدایم، خالق جاي و مکان

زندگی  بخش زمین و آسمان

آسمانها را منوّر کرده ام

نیستی ها را مسخّر کرده ام

نا پدیدان را پدید آورده ام

من نبودی را به دید آورده ام

آسمان تا آسمان مال من است  

 جامد و جنبنده دنبال من است

تا دمیدم دم به خاک مرد گان  

خاک هم شد دسته ای از زندگان

با مَلَک خاک تنش را کوفتم  

   عشق را در پیکرش افروختم

من ملک را بر سجود آورده ام  

  پنج تن را در وجود آورده ام

جلوه ای از نور خود کردم جدا

 خلق کردم نور پاک مصطفی

خاک را با نور خود آمیختم   

  طرح رخسار علی را ریختم

تا ملقب شد به بولقاسم نبی 

  نار و جنت را سپردم بر علی

باده از جام اَلَستش داده ام 

 هر کلیدی را به دستش داده ام

من ز کوثر مِی به جامش کرده ام  

   خانه ام را هم به نامش کرده ام

عالمی از جام عشقش مست شد

 حب دنیا پیش چشمش پست شد

دست من چون کار خلقت مینمود 

   مرتضی در عرش خدمت مینمود

چون علی را عاشق خود یافتم 

 دختری با نام زهرا ساختم

آنچه را اندر خزائن داشتم 

  در وجود فاطمه بگذاشتم

شعله عصمت دراو افروختم  

کهکشانها را به کفشش دوختم

آنچه او گفته به من، آن کرده ام 

   نام او را رمز درمان کرده ام

بر علیّ و فاطمه این مرد و زن 

   هدیه کردم یک پسر مثل حسن

بر حسن  حُسنِ دلارا داده ام 

حُسن صد یوسف به یکجا داده ام

من حسن را عالم آرا کرده ام

 عشق را در چهره اش جا کرده ام

مشت خاکی ماند مرا روی دست

 قدسیان گفتند: این خاکِ که است؟

آنچه را باید در عالم داشتی  

 پس که را در خلقتَت کم  داشتی؟

خاک را برداشتم با شور و شین  

 خلق کردم قبله ی روی حسین

گفتمش دار وندار من توئی  

 ای حسین جان شاهکار من توئی

قرنها با قدسیان خو کرده ام 

 تا حسین بن علی رو کرده ام

در سرشتت ماجراها دیده ام  

 من از این خلقت به خود بالیده ام

هم قسم کردم تو را با جان عشق

 رتبه ات را کرده ام سلطان عشق

تا وجود آورده ام احساس را  

 خلق کردم بنده ام عباس را

من ز خون تو مرکّب ساختم 

  قهرمانی همچو زینب ساختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 2:8  توسط فرهاد  |