تبليغاتX
ناله هاي شبانه

... آی نو كیسه فرومایه
با توام با تو آی همسایه
نهروانی مكن عبادت را
مختصر كن نماز عادت را
پیشترها فقیر اگر بودیم
با صفاتر شریف تر بودیم
به نگاه كبوتران سوگند
و به سوسوی اختران سوگند
كه تجمل بلای مردم شد
عزت نفس در طمع گم شد
چه قسمها كه نابه جا خوردیم
و ندیدیم از كجا خوردیم
عشقها عشقهای پوشالی
وعده ها وعده های توخالی
شور آواز را نمی فهمیم
ناله ساز را نمی فهمیم
گویی از لطف پنج حس پاكیم
و گرفتار قحط الادراكیم
درد امروز درد نامردیست
دور امروز دور نامردیست
بس كه آزرده اند جانم را
سرختر كرده ام زبانم را
آنكه پایش به جبهه جا مانده ست
چند سالی ست بی عصا مانده ست
از پس انداز چندساله فقط
در كَف اَش چند پینه جا مانده ست
برج سازان كجا خبر دارند
كه سر برج رفته یا مانده ست
خسته تر از همیشه ام امروز
چقدر راه تا خدا مانده ست ...
خلیل جوادی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 15:11  توسط فرهاد  | 

قلمو  وقتی  رو کــــــــــاغذ  میذارم 

به تــــو که فک می  کنم کم  میارم

آخه اون حسّی کـــــه  تـــوی دلمه

نمی  گنــجه  تـــوی  چن تـــا کلمه

برای وصف چشـــــات واژه  کــــمه

جرا  هر چی لغته مثل  هــــــــــمه ؟

صحبت از حسّ زلال و شیـــشه ای

نمیشه  بـــــــا  حرفای  کلیشه ای

پیش موهای تو سنبل چیزی نیست

پیش  روی ماه تو گل چیزی نیست

لغت عــــاشقی  نخ نمـــــــا شده

مشت واژه هـــــــای کهنه وا شده

وسطای قـصه رشته پــــــاره شد

شعر عاشقانـه نیمه کـــــــاره شد

یــــــا بــــاید بشینم و نگـــــا کــنم

یـــــــا هزار تـــا واژه اخترا کــــــنم

خلیل جوادی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 15:5  توسط فرهاد  | 

تو مثل بارش باران صبح یکریزی

که خالصانه طراوت به شهر می ریزی

 

به قاب سرخ لبت عکس بوسه چسباندم

به شوق آنکه به دیوار دل بیاویزی

 

چگونه بگذرم از تو؟، نمی شود هرگز!

که بیم موجی و از ناخدا نپرهیزی

 

نشسته بر لب جو سروهای افسرده

نشسته اند که ای برگ مرده، برخیزی

 

تو در خیال منی و جدا زمن اما

چه خوب بود مرا با خودت بیامیزی

 

نمی شود که نوشت از بهار آنجائی

که کاغذ و قلمت شاخه ای است پائیزی

 

تو ابر ماتمی و در گذار باغ و چمن

ز هر طرف که روی گریه را برانگیزی

 

دوباره زنده شود عشق در دلش، آری!

من از تو خواسته ام، ای خدا! چنین چیزی

 

ز غصه شکوه مکن، به ستان! که در عالم

نمی شود که تو از دست غصه بگریزی

 

احسان حسینی نسب –به ستان  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 23:28  توسط فرهاد  | 

بی تو کبوتر دلم به سینه پر نمی زند

کسی بخانه علی حلقه به در نمی زند

فاطمه جان حسین تو بی تو غذا نمی خورد

حسن ز دوری رخت خنده دگر نمی زند

کلثوم از فراق تو آه ز سینه می کشد

حرف دگر بغیر تو پیش پدر نمی زند

ای گل نازنین من همسر بی قرین من

زینب تو بدون تو شنه به سر نمی زند

خیز ز جا و با علی روی به سوی خانه کن

که میخ در به سینه ات بوسه دگر نمی زند

آب بر آتش دلم خیز و به اشک خود بزن

که مرهمی به زخم دل سوز جگر نمی زند

کنار قبر مخفیت ورد زبانم این بود

بی تو به بام خانه ام پرنده پر نمی زند

ژولیده نیشابور

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 0:45  توسط فرهاد  | 

خرم آن روز که ما عاکف میخانه شویم

از کف عقل برون جسته و دیوانه شویم

بشکنیم آینه فلسفه در عرفان را

از صنم خانه این قافله بیگانه شویم

فارغ از خانقه و مدرسه و دیر شده

پشت پائی زده بر هستی و فرزانه شویم

هجرت از خویش نموده سوی دلدار رویم

واله شمع رخش گشته و پروانه شویم

از همه قید بریده ز همه دانه رها

تا مگر بسته دام بت یکدانه شویم

مستی عقل ز سر برده و آئیم بخویش

تا بهوش از قدح باده مستانه شویم

فروردین 1364 روح الموسوی الخمینی

یاد و خاطره پیر جماران بخیر . روحت شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 0:55  توسط فرهاد  | 

من ز عشق تو چنین واله و بی خویش شدم

بر سر کوی تو بنشستم و درویش شدم

عشق تو آمد و این گونه دل و دینم برد

عاشق عشق تو گردیدم و بی کیش شدم

باده عشق ترا چونکه ز دل نوشیدم

فارغ از هر دوجهان بیخبر از نیش شدم

تا به میخانه ی عشقت شده ام مست و خراب

بی خبر از خود و از نفس بد اندیش شدم

من نه امروز بدام تو گرفتار شدم

بس گرفتار غم عشق تو از پیش شدم

از ازل عشق ترا در دل خود داشته ام

تا ابد از غم تو واله و دل ریش شدم

شده ام آنچه توام خواستی ای رب و دود

من بدستور تو این گونه کم و بیش شدم

از ازل تا به ابد چونه منی ؛ گفت (کمال)

همه دم عاشق این جان و تن خویش شدم

روانشاد حاج کمال مشکسار

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 1:47  توسط فرهاد  | 

در این زمانه هیچکس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس – نفس ؛ نفس _ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خورد با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی خداست ؛ پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می تند تار

اگر چه قدر یک مگس ؛ خودش نیست

مگس ؛ به هر کجا ؛ بجز مگس نیست

ولی عقاب در قفس ؛ خودش نیست

تو ای من ؛ ای عقاب بسته بالم

اگر چه بر تو راه پیش و پس نیست

تو دست کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچکس خودش نیست

تمام درد ما همین خود ماست

تمام شد ؛ همین و بس : خودش نیست

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 0:45  توسط فرهاد  | 

من از دیار غربت بی مقصد و بهانه

با درد می گریزم تا انزوای خانه

در کوچه های مهتاب ؛ آثار شادمانی

بر چهره ای نروید جز اشک غمگنانه

از ماجرای من هم کس با خبر نگردید

اینجا کسی ندارد از هیچکس نشانه

خواندم ز باغ حیرت از برگ برگ پاییز

در چهره شقایق اندوه صد فسانه

با این غریو طوفان چه می کنی ؛ سر انجام

ای مرغ بی پر و بال ؛ گم کرده آشیانه !

مستان لاابالی ؛ در کوی می فروشان

از حال ما ملولند یا از می شبانه ؟

آهنگ کوچ مرغان آغاز رفتن ماست

چون آه بی سرانجام از گردش زمانه

ماییم و اشک سردی بر گونه های زردی

کز یاد رفته ؛ آنهم ؛ بی نام و بی نشانه

آثار شبنمی کو در جویبار مهتاب

بر شاخه ای نروید بی روی تو جوانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 0:17  توسط فرهاد  | 

این خنجر این باغ صدا را نفروشید

این پنجره ؛ این خاطره ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها ؛ به خدا ؛ دلخوشی ما به دل ماست

صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز اشک و بجز آه

پس دست کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست

آیینه شمایید ؛ شما را نفروشید

در پیله پروانه بجز کرم نلولد

پروانه ی پرواز رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

این هروله سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگرمنزل این راه

این منظره ی دور نما را نفروشید

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 1:17  توسط فرهاد  |