|
می کنم آغاز با نام علی (ع) تا بنوشم عشق از جام علی (ع) یا علی مولا ! تو دستم را بگیر دست روح حق پرستم را بگیر قلب شعرم را بده امشب خراش یک تبسم زخم بر روحم بپاش تا شوم مست تولای تو باز عارف حق از دو عالم بی نیاز یاری ام کن تا زعشقت دم زنم شعله بر جان بنی آدم زنم یاری ام کن ای عدالت مرد ناب روح احمد همسر با نوی آب یاری ام کن ای معمای غدیر ای ولایت را تو مولا و امیر یاری ام کن ای علی ای بوتراب شد دلم در حسرت وصف تو آب یاری ام کن تا بگیرم بال و پر پر کشم تا زخم تا اوج خطر یاری ام کن تا تو را پیدا کنم قاسطین را باز هم رسوا کنم مارقین و ناکثین را رگ زنم زخم بر گند و نفاق و شک زنم باز از عشقت خمارم کن علی(ع) بی قرارم بی قرارم کن علی (ع) می برم نام تو را من دم به دم تا زند عشق تو در جانم علم من کی ام آیینه دار راه تو شیعة چشمت ؛ غبار راه تو من کی ام مست ظهور چشم تو عاشقت سنگ صبور چشم تو من کی ام ؛ یا عاشق بی دست و پا عاشق وصل تو اما بی نوا کاش می شد چاه نخلستان شوم تا به بزم درد تو مهمان شوم عارف آیات قرآنت شوم در شبی روشن مسلمانت شوم باید اما بگذرم از این خیال فهم تو کاری است دشوار و محال من کجا و فهم قرآنت علی (ع) من کجا عرفان چشمانت علی (ع) من کجا فهم کلام الله تو مانده ام در بای بسم الله تو این لیاقت نیست در من ای دریغ درد من درمان نگردد جز به تیغ گشته ام با خویش دشمن یاعلی (ع) وای بر من وای برمن یا علی (ع) خوش بحال ما که از نسل گلیم همچو بلبل عاشق وصل گلیم لاله های سرخ باغ حیدریم واژ ه های درد و داغ حیدریم بر سرو دستار در صحرای خون سرخ می رقصیم هم پای جنون مستی ما بی نیازان باده است می شویم از عشق مولا مست ؛ مست خضر راه ما فروغ ماه اوست مقتدای ما دل آگاه اوست ما که از جور خوارج خسته ایم با علی عهد اخوت بسته ایم ما مرید ذوالفقار حیدریم تا جهان باقی است یار حیدریم جان ما از عشق مولا منجلی است گر بخواهد جان جواب ما بلی است در سر مانیست جز عشق علی (ع) یا علی و یا علی و یا علی ما ز فهمت یا علی پا در گلیم ما تو را گم کرده ایم و غافلیم ما که بذر معصیت افشانده ایم قلب معصوم تو را کی خوانده ایم غافل از دردیم و مستی می کنیم روز و شب شهوت پرستی می کنیم عاشقی را سخت حاشا کرده ایم از سر خود عشق را وا کرده ایم بار دیگر با هوس خو کرده ایم التماس خال و ابرو کرده ایم هفت جنت ناگهان شد مال ما باغهای این جهان شد مال ما کرد دنیا جامه هامان را زری روح ما افسرده و خاکستری ای علی (ع) این است وصف حال ما وای بر ما وای بر احوال ما غیرت ما در شبی بر باد رفت عافیت ترتیب ما را داد و رفت جانمان از حرص مالامال شد روحمان در کوچه ها دلال شد فقر آمد گوش ایمان را گرفت از دل ما طعم عرفان را گرفت ای علی (ع) جان دست هامان رو شده روح ما این روزها جادو شده معصیت می بارد از دیوار و در بوی شیطان می دهد روح بشر باز هم فصل غریبی می رسد فصل زرد و خود فریبی می رسد بار دیگر می رسد فصلی ز راه رو سیاه رو سیاه رو سیاه باز بسم الله الرحمن و الرحیم یا علی ما و صراط مستقیم ؟ ما دچار خواب خرگوشی شدیم شهر وندان فراموشی شدیم گر چه در دیگ جهان (من) می پزیم خویشتن گم کرده هر جا می خزیم این جهان ما را دگرگون کرده است از حریم عشق بیرون کرده است باز فصل آزمون و امتحان باز غفلت باز بیعت با جهان باز هم شیطان و وسواس و گناه باز گندم ؛ خواب سیب و اشتباه سرنوشت نسل انسان مبهم است باز هم فصل هبوط آدم است گر بگویم باز هم از خوب و بد مثنوی هفتاد من کاغذ شود گر شود حاکم به ما مولا علی (ع) می شود تیغ عدالت صیقلی می زند حیدر روابط را به هم می کند قسط عدالت را حکم عدل مولا اتفاقی ساده نیست هیچ کس جز او عدالت زاده نیست عدل در جان علی (ع) یک باور است ذوالفقار او عدالت پرور است پیش او معنا ندارد ظلم و باج پیش او معنا ندارد تخت و تاج او که مرد عدل و تیغ است و قلم می کند پاهای ظالم را قلم اغنیا را می کشد پایین ز تخت باز می گیرد از آنان تاج و تخت می ستاند سهم بیت المال را گرچه باشد مهر زنهای شما چون که بیت المال ؛ بیت الحال نیست دزد بیت المال خوش اقبال نیست وصله بر تن پوش دنیا زد ولی یعنی از دنیا تبری کن علی (ع) با نمک با پاره ای از نان بساز در کمال سادگی انسان بساز زندگانی مثل حیدر ساده نیست هیچ کس مثل علی (ع) آزاده نیست در جهان گر خانه ای خشت و گلی است خانه مولای درویشان علی (ع) است ما زفهمت یا علی پا در گلیم ما تو را گم کرده ایم و غافلیم یا علی با ما بگو با این حساب می شود آیا دعا مان مستجاب ؟ باز آیا ما هدایت می شویم ؟ لایق وصل شهادت می شویم ؟ باز آیا زخممان گل می کند ؟ در دل ما عشق غُل غُل می کند ؟ باز آیا ما پرستو می شویم ؟ از نسیم عشق گلبو می شویم ؟ باز آیا ما قناری می شویم ؟ جرعه نوش بی قراری می شویم ؟ بشنو از نی بشنو از نی می کنیم ؟ عقل را هی عشق را طی می کنیم باز آیا ما خدایی می شویم یا علی ما کربلایی می شویم یا علی ای خوب ای مولای دین از دل ما این تغافل را بچین تیرگی را از دل ما دور کن روح ما را با خودت محشور کن بر دل ما نور رحمانی بپاش در وجود ما مسلمانی بپاش جان ما را کن ز عشقت منجلی ای فدایت جان عالم یا علی (ع) خــسـتـه ام از آرزو ها ، آرزو های خــیــالــی شـــوق پــرواز مـجــازی ، بـالــهـای اسـتـعـاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خـــاطــرات بـایــگــانــی،زنـدگــی هــای اداری آفتاب زرد و غمـگـیـن ، پله های رو به پایین سـقـفـهای سرد و سنگین،آسمان های اجاری با نگاهی سـر شـکسته ، چشمـهایی پـینه بسته خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتطاری من از دیار غربت بی مقصد و بهانه با درد می گریزم تا انزوای خانه در کوچه های مهتاب ؛ آثار شادمانی بر چهرهای نروید جز اشک غمگنانه از ماجرای من هم کس با خبر نگردید اینجا کسی ندارد از هیچکس نشانه خواندم ز باغ حیرت از برگ برگ پاییز در چهره شقایق اندوه صد فسانه با این غریو توفان چه می کنی ؛ یرانجام ای مرغ بی پر و بال ؛ گم کرده آشیانه مستان لاابالی ؛ در کوی می فروشان از حال ما ملولند یا از می شبانه ؟ آهنگ کوچ مرغان آغاز رفتن ماست چون آه بی سرانجام از گردش زمانه مائیم و اشک سردی بر گونه های زردی کز یاد رفته ؛ آنهم بی نام و بی نشانه آثاز شبنمی کو در جویبار مهتاب بر شاخه ای نروید بی روی تو جوانه اونا که ميميرن ميرن تو برزخ قاطي ميشن اهل بهشت و دوزخ کار همه اونجا بخور بخوابه تا روز آخر ، که حساب کتابه اونجا يه سيستم اداري داره واسه خودش ساعت کاري داره سيستِم اونجارو ميگن عاليه کلِّ لوازمش ديجيتا ليه فرشته اي هست که کارش اينه صُب تاشب اونجا بگيره بشينه کارکه نباشه حوصله ش سرميره ميشينه با کامپيوتر ور ميره ميخواس توي کامپيوتر بگرده رف تو پروفايل يه پيره مرده کامپيوتر يکي دو دفه گف : دينگ " پريد توي گزينه ي " ديپورتينگ فرشته هه دسپاچه شد کليک کرد کامپيوتر بدجوري جيکّ وجيک کرد يهو در يه قبر کهنه وا شد يه پيره مرد با شکوه پا شد ازش سوال کردن اسمت چيه گفت : ابوالقاسم فردوسيه يکي دوروز نشس توي يه ميدون ديد نميشه پا شد اومد تو تهرون زمين نفس کشيد و برفا آب شد بهار اومد دوباره انقلاب شد هواي تهرون يه نمه ملس بود مزّه ي زندگي حسابي گس بود باز شب عيد اومد و رختا نو شد فصل شلوغي و بدو بدو شد شاعر شاهنامه خوشحال شد دستاي اون رو شونه هاش بال شد بعد هزار و چند سال دوري اومده بود چهار شنبه سوري آتيش روشن جوون هارو ديد اونم يه بار از روي آتيش پريد مامورا اومدن بهش گير دادن چن نفري دور و ورش واستادن با حرفاشون کلي بهش نيش زدن گرفتنو ريششو آتيش زدن شاعر شاهنامه با حال بد رفت و نشس ريششو با تيغ زد خلاصه، تصميم گرف نو بشه صاحب کت شلوار و پالتو بشه رف جلو مغازه پشت ويترين ديد همه ي لباسا هَس مدين چين مو به تنش همون دقيقه سيخ شد يه خورده واستاد به لباسا ميخ شد مغازه داره گفت: عزّت زياد دايي ، برو کنار بذار باد بياد با اينکه چرت و پرت گفت يارو شاعر شاهنامه رفت اون تو به قول ما يه خورده پالتار خريد شال و کلاه و کت و شلوار خريد دستشو تو جيب بغل فرو کرد اشرفي قرن چهارو رو کرد شاعر ما بعد خريد هنگفت :به شيوه ي خودش به اون جوون گفت ------------------------------------ شما را چه رفته ست کاينسان خُليد؟ چرا جمله ژوليده و بُنجُليد؟ چرا سيخ سيخي شده مويتان؟ چرا مثل زنهاست ابرويتان؟ تو مردي اگر، چيست آن موي مِش؟ برو از سياوش خجالت بکش هزاران چو تو لندهور پليد نيرزد به يک موي گُرد آفريد اگر لشکر انگيزد اسفنديار دگر موي مِش کرده نايد به کار تورا پاردم گردد آنگه عِنان همي مي کني پشت بر دشمنان تويي که به من تکّه انداختي گمانم مرا خوب نشناختي ابوالقاسمم بنده ، فردوسيَم حکيم زبان آور طوسيَم کنون زير اين گنبد نيل فام همه مر مرا مي شناسند نام -------------------------------------- يه لحظه بعدِ اون صداي کلفت مرد فروشنده به فردوسي گفت: خودت که نه، ميدونتو ميشناسم از تو کسي چيزي نگفته واسم ببينمت، تو شاعري راس راسي؟ " مريم حيدر زاده " رو ميشناسي؟ راستي يه چي بخوام، ازت بر مي اد؟ ترانه ي رپ از کارات در مياد؟ پسر خاله م ميخواد کاست جم کنه يه چيزايي ميخواد سر هم کنه هفش تا شعر شيش و هشتي بگي ميخوام براش چيزاي مشتي بگي بيا ، اينم يه کاغذ و يه خودکار "يه چي بگوتومايه هاي " شاهکار امّا تورو جون مامانت استاد چيزي نگي که گير بدن تو ارشاد --------------------------------- شاعر شاهنامه سري تکون داد هيچّي نگف، فقط پا شد راه افتاد ديد نميتونه با همه بجنگه هرجا که ميره آسمون يه رنگه بنده خدا دلش ميخواس خيلي زود دوباره برگرده همونجا که بود طفلي نشس همينجوري غصّه خورد يه روز نوشتند ، که دق کرد و مرد ...!؟ خلیل جوادی از ديده بجاي اشك خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون مي آيد با لاله كه گفت حال مارا كه چنين دلسوخته و غرقه به خون مي آيد كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع كز صحبت تو بوي جنون مي آيد |
|