تبليغاتX
ناله هاي شبانه
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی

طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است

که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

دکتر خسرو فرشید ورد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 13:22  توسط فرهاد  | 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد،صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها،با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم،چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین،فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت،یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت،آزاد رفته باشد

از آه دردناکی،سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم،بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز درد دام زلفت

با صد امیدواری،ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان،دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم برباد رفته باشد

پرشور از حزین است،امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد،فرهاد رفته باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 14:29  توسط فرهاد  | 
یکسری کتاب و عکس در این آدرس گذاشتم امیدوارم مورد استفاده  علاقه مندان به شعر قرار بگیره

http://www.4shared.com/dir/7185635/4a82a7a5/sharing.html

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 13:46  توسط فرهاد  | 
حکایتهای زیر را یکی از دوستان خوب برایم ایمیل کرد 
حیفم اومد که شما بی نصیب بمونند 
درویش
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در ميآيد و رو به فرشتگان
 مي كند و ميگويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو
 و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: 
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به 
جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
----------------------------
مرد کور
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه 
و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود  روی تابلو خوانده میشد:
 من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط 
چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون
 اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان
 دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه
 مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای
 او خبرنگار را شناخت و خواست اگر  او همان کسی است که ان تابلو را
 نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
 را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او 
خوانده میشد: 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! 
----------------------------
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد
 تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را 
چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش
 رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
 خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و
 نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل
 فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود
 بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.
چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.
پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
-------------------------------------
لطفا این داستانهای کوتاه را برای دوستان خود ارسال نمایید،
کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید،
 نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد،
شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب
روشنایی بیشتری ببخشید،از دست خواهید داد، کسی چه می داند،
 شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن
 این مطلب داشته باشد.
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند
 ديگران را خوشبخت سازد.
                        اشو زرتشت
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 1:49  توسط فرهاد  |