تبليغاتX
ناله هاي شبانه
خدايا به من توفيق تلاش در شکست، صبر در نا اميدي، رفتن بي همراه، جهاد بي سلاح، کار بي پاداش، فداکاري در سکوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان، ايمان بي ريا، خوبي بي نمود، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنکه دوست بداند، عطا کن …

 ” دکتر علي شريعتي “

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 0:23  توسط فرهاد  | 
سلام

حال همه ما خوب است ؛ ملالی نیست جز ؛ گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .

با این همه عمری اگر باقی بود ؛ طوری از کنار زندگی میگذرم ؛ که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ؛ نه این دل ناماندگار بی درمان .

 تا یادم نرفته است بنویسم ؛ حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود .

میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیآمدن است اما ؛ تو لااقل حتی هر لحظه ؛ گاهی ؛ هر از گاهی ؛ ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست !؟

راستی خبرت بدهم خواب دیدم خانه ای خریده ام ؛ بی پرده ؛ بی پنجره ؛ بی در ؛  بی دیوار ..... بخند ؛ هی بخند

بی پرده بگویم ؛ چیزی نمانده است من 45 ساله خواهم شد ؛ فردا را به فال نیک خواهم گرفت ؛ دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از روی سرمان رد می شود ؛ باد بوی نامهای کسان من می دهد .

یادت می آید ؛ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

نه عزیزم ؛

نامه ام باید کوتاه باشد ؛ ساده باشد ؛ بی حرفی از ابهام و آینه ؛ از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوب است

                          اما

                              تو باور نکن ....!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 0:29  توسط فرهاد  | 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

  گر صورت بی​صورت معشوق ببینید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

 آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

 با این همه آن رنج شما گنج شما باد

معشوق همین جاست بیایید بیایید

  در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 یک بار از این خانه بر این بام برآیید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

  مـــولوی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/22ساعت 23:7  توسط فرهاد  | 
حکایتهای زیر را یکی از دوستان خوب برایم ایمیل کرد 
حیفم اومد که شما بی نصیب بمونند 
درویش
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در ميآيد و رو به فرشتگان
 مي كند و ميگويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو
 و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: 
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به 
جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
----------------------------
مرد کور
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه 
و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود  روی تابلو خوانده میشد:
 من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط 
چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون
 اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان
 دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه
 مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای
 او خبرنگار را شناخت و خواست اگر  او همان کسی است که ان تابلو را
 نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
 را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او 
خوانده میشد: 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! 
----------------------------
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد
 تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را 
چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش
 رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
 خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و
 نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل
 فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود
 بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.
چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.
پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
-------------------------------------
لطفا این داستانهای کوتاه را برای دوستان خود ارسال نمایید،
کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید،
 نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد،
شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب
روشنایی بیشتری ببخشید،از دست خواهید داد، کسی چه می داند،
 شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن
 این مطلب داشته باشد.
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند
 ديگران را خوشبخت سازد.
                        اشو زرتشت
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 1:49  توسط فرهاد  | 

مي خواستم زندگي کنم،راهم  را بستند

 ستايش کردم،گفتند خرافات است

عاشق شدم،گفتند دروغ است

 گريستم، گفتند بهانه است

 خنديدم، گفتند ديوانه است

 دنيا را نگه داريد،مي خواهم پياده شوم.

  (دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 22:39  توسط فرهاد  | 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

یک دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 11:44  توسط فرهاد  | 

گفتم: خسته‌ام گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا

 

اميد نشيد(زمر/53) ::. گفتم: هيشكي نمي‌دونه تو دلم چي

 

مي‌گذره گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه .:: خدا حائل هست

 

بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غير از تو كسي رو

 

ندارم گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد .:: ما از رگ گردن

 

به انسان نزديك‌تريم  (ق/16):گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش

 

كردي! گفتي: فاذكروني اذكركم .:: منو ياد كنيد تا ياد شما

 

باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 23:49  توسط فرهاد  | 
امام صادق (ع) فرمودند :

زینت دهید خانه هایتان را بنام جده ام فاطمه زهرا(ص)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 1:20  توسط فرهاد  | 
یا مقلب  القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

مولای عاشقان فرمودند :

عید ما آن روزی است که در آن روز گناهی مرتکب نشده باشیم !؟

عیدتان مبارک آرزوی سالی خوب و خوش و پر برکت برای همه فارسی زبانان بخصوص دوستان وبلاگ نویس دارم . انشاالله

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 13:19  توسط فرهاد  | 
یا امیر المومنین یا بوتراب

ساغرم لبریز فرما از شراب

 من ملول این دل هر جائی ام

بشکفان نوری در این جان خراب

دیده ام را پاک کن از هر بدی

یا علی (ع) بردار از جانم حجاب

عقل و دین را زیر پا بنهاده ام

هوش دانش را در افکندم به آب

یا علی (ع) نام تو مستم می کند

مست را کی ترس باشد از حساب

من می عشق تو را نوشیده ام

پس  نمی گردم گرفتار عذاب !؟

یا علی (ع) افخم چو شب تاریک بود

 نور تو روشن نمودش چون شهاب

سید محمد رضا علم الهدی (افخم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 2:47  توسط فرهاد  | 
مائيم و دلي ز مهر مولا سرشار
چشمي همه از محبت او بيدار
كو دست كرامتت ؟
عطش سوخت مرا ؛
اي ابر گران مايه !
بر اين تشنه
ببار !...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 2:21  توسط فرهاد  | 
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ ..
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 1:8  توسط فرهاد  |