|
سلام
حال همه ما خوب است ؛ ملالی نیست جز ؛ گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود ؛ طوری از کنار زندگی میگذرم ؛ که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ؛ نه این دل ناماندگار بی درمان . تا یادم نرفته است بنویسم ؛ حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود . میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیآمدن است اما ؛ تو لااقل حتی هر لحظه ؛ گاهی ؛ هر از گاهی ؛ ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست !؟ راستی خبرت بدهم خواب دیدم خانه ای خریده ام ؛ بی پرده ؛ بی پنجره ؛ بی در ؛ بی دیوار ..... بخند ؛ هی بخند بی پرده بگویم ؛ چیزی نمانده است من 45 ساله خواهم شد ؛ فردا را به فال نیک خواهم گرفت ؛ دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از روی سرمان رد می شود ؛ باد بوی نامهای کسان من می دهد . یادت می آید ؛ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟ نه عزیزم ؛ نامه ام باید کوتاه باشد ؛ ساده باشد ؛ بی حرفی از ابهام و آینه ؛ از نو برایت می نویسم حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ....!؟ |
|