مولانا
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم
بیایید بیایید که تا دست برآریم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم
نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم
برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم
مولانا
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیـــوار مستــی خفتــــه دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخـــر در سبــو واگــو که چیست
گفت از آنک خوردهام گفت این خفیست
گفت آنــــچ خـــــوردهای آن چیـــست آن
گفـــــت آنک در سبــــو مخفیــــست آن
دور میشد این سؤال و این جواب
ماند چـون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هـو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غــــم و بیـــــداد یست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفــت این نـدانم خیز خیز
معرفت متــراش و بگذار این ســتیز
گفت رو تو از کجـــا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنـــه کی تـــوان بـــردن گــــــرو
گر مرا خــــــود قـــــوت رفتــــن بـدی
خانهٔ خود رفتمــی وین کـــی شدی
من اگـــــر با عقـــل و با امکانمـــــی
همچو شیخــــان بر ســـر دکانمـــی
کوله بارت بربند !
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم
بشناسیم خدا را و بفهمیم
که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت
می شود کاری کرد که رضا باشد او
ای سبک بال در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر من جا مانده بسی محتاجم
رمضان مبارک التماس دعا
با ادب ها
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را
نجمه زارع
شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست
الو اطلاعات
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن
خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل
شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که
مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم
.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی
زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و
به همه سوالها
پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا
میکرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود
که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با
وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت
چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور
خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری
رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود
گفتم اطلاعات لطفآ.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت :
اطلاعات.
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ،
اشکهایک سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد
دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من
گفت آمازون
کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت
که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان
غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی
را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من
راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می
خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه
قفس تبدیل میشوند؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم
، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز
خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی
برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود
و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان
کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره
میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،
یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس
امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که
وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ،
هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه
تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ
!
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت
: فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم
مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت
بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا
می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت
بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای
شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید
بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند
:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که
می شود در آن آواز خواند .... خودش منظورم را
می فهمد
دوچرخه سواری
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...! وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...
او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...
و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...
نشانه
من از دیار غربت بی مقصد و بهانه
با درد می گریزم تا انزوای خانه
در کوچه های مهتاب ؛ آثار شادمانی
بر چهره ای نروید جز اشک غمگنانه
از ماجرای من هم کس با خبر نگردید
اینجا کسی ندارد از هیچکس نشانه
خواندم ز باغ حیرت از برگ برگ پاییز
در چهره شقایق اندوه صد فسانه
با این غریو طوفان چه می کنی ؛ سر انجام
ای مرغ بی پر و بال ؛ گم کرده آشیانه !
مستان لاابالی ؛ در کوی می فروشان
از حال ما ملولند یا از می شبانه ؟
آهنگ کوچ مرغان آغاز رفتن ماست
چون آه بی سرانجام از گردش زمانه
ماییم و اشک سردی بر گونه های زردی
کز یاد رفته ؛ آنهم ؛ بی نام و بی نشانه
آثار شبنمی کو در جویبار مهتاب
بر شاخه ای نروید بی روی تو جوانه
قسمتی از وصيت نامه شهيد شوشتري
ديروز ازهرچه بودگذشتيم
امروزازهرچه بوديم گذشتيم
انجاپشت خاكريزبوديم واينجادرپناه ميز
ديروزدنبال گمنامي بوديم و امروزمواظبيم ناممان گم نشود
جبهه بوي ايمان ميداد و اينجا ايمانمان بوميدهد
ناله ی شبانه ی من